|
www.kanturi.blogfa.com
مقاله زیر را یکی از دوستان علی برای ما ارسال کرده:
اشاره: علی کانطوری از فعالین اجتماعی و همچنین از ورزشکاران خوشنام قزوینی است که در زمینه مقابله با آسیب های اجتماعی نیز بسیار فعال است،خبر بازداشت علی برای من بسیار ناراحت کننده بود؛در زمانه ای که سیاست مرده است، مردم جامعه در خواب زمستانی و محصور در فضای دروغین رسانه ها به سر می برند و تنها پیگیر منافع شخصی خود هستند چه کار می توانیم بکنیم؟
این وظیفه انسانی ماست که هرگونه کمکی از ما برمی آید برای علی انجام دهیم.مقاله زیر را به او تقدیم می کنم.به امید آزادی علی و تمام دانشجویان.
م.ر-قزوین-اسفند 86
درباره مرگ سیاست و دانشجویان زندانی
((راه تمدن،راه اطاعت و کار بوده است، راهی که نور و سعادت و کامیابی همواره در افق آن می چرخد_اما فقط به منزله نمودی صرف و زیبایی سترون))1
((هر آن کس که می خواهد زنده بماند نباید به وسوسه امر اعاده ناپذیر گوش بسپارد و تنها در صورتی عاجز از گوش سپردن است که عاجز از شنیدن باشد.جامعه همواره برای حصول به این هدف تدارک لازم را دیده است.کارگران باید هوشیار باشند و حواس خویش را همچنانکه به جلو می نگرند متمرکز کار خود کنند بدون توجه به آن چه در اطراف آنان رخ می دهد.آنان باید لجاجت تمام میل و اشتیاق به حواس پرتی را در قالب تلاش مضاعف تصعید کنند و از این طریق است که آنان اهل کار می شوند))2
سیاست و گشایش آن مستلزم رجعت به این تعبیر مهم ارسطو است: "انسان حیوان سیاسی است".یعنی وجه تمایز انسان با حیوان سیاسی بودنش است و کنشی می تواند معطوف به انسان باشد که سیاسی باشد.ما برای این که حیوان نباشیم باید سیاسی راه بویم و حرف بزنیمو....حیات انسان مستلزمسیاسی بودن است.سیاست در ما تنیده شده و با ما ادامه حیات می دهدو همین امر قدرت را به تلاش جهت سیطره بر امر سیاسی جهت استیلا بر حیات مردم وا می دارد.قدرت با القای تعریف خود از سیاست به سوژه های واجد حیات روزمره به تعبیر فوکویی آنها را موضوع(ابژه) گفتمان خود می کند که این امر ملازم با بهره گیری این سوژه ها جهت عینیت بخشی به گفتمان حاکم می باشد.
سلطه بر افراد تا حد انقیاد بدن ها هم پیش می رود.حیات و به تبع آن سیاست برای آن هایی که می توان "مردم" خواند را در این وضع می توان مرده به حساب آورد:سیاست مرده است.
تحقق سیاست و پیوندش با امر کلی یگانه امید ما برای ادامه بقاست.موجودیت ما به سیاسی بودنمان بستگی دارد؛به همین جهت است که وقتی والتر بنیامین حین فرار از یهودی ستیزان فاشیست، خود را در محاصره این قاتلان گستاخ امر سیاسی می بیند تن به منطق حاکمان نمی دهد و بی هیچ معطلی خودکشی می کند.او می توانست به امید شکست احتمالی فاشیست ها در جنگ و حیاتی بهتر در آینده ای نزدیک تن به اردوگاه های اجباری کار دهد ولی وقتی حیات سیاسی خود را در محاصره می بیند یک لحظه هم فرصت را از دست نمی دهد و مرگ خود را اعلام می کند.
بنیامین منطق حاکم را که مرگ سیاست را با اسطوره سازی از کار و تلاش تصعید میکند یک لحظه هم نمی پذیرد.پذیرش هر لحظه از منطق نظام جهانی کنونی _که کشور ما هم از اجزای همین منطق است و با سماجتی مضحک از آن طفره می رود_به معنای باز تولید تداوم آن است.
بهره کشی روی دیگر اصل اساسی "مرگ سیاست" شده است.عنصر کار برای حفظ موجودیت و بقا در عصر کنونی باز تولید همان شکل اسطوره ای است که در کتاب دیالکتیک روشنگری در بازخوانی اسطوره ادیسه به آن پرداخته شده که بخشی از آن در اول متن آمده است.
اصل مسئله همان تن سپردن به منطق حاکم برای نیل به یک هدف است:تداوم بقا (صیانت نفس).این همان مسئله ای است که چندی پیش یکی از مجلات پر زرق و برقبا بوق و کرنا مبلغ آن شده بود(بگذریم از هشدار ها و پیشنهاد هایی که نگارنده<محمد قوچانی>در قبال جریان چپ دانشجویی متذکر شده بود و البته تمام و کمال هم اجرا شد)
در زمانه ای که سیاست مرده است، مردم جامعه در خواب زمستانی و محصور در فضای دروغین رسانه ها به سر می برند و تنها پیگیر منافع شخصی خود هستند برای علی کانطوری و دانشجویان دربند کار می توانیم بکنیم؟
تداوم حیات نیازمند فضای جدیدی است،فضایی که مرزهای آن هر آن چه موجود است را در می نوردد.در غیر این صورت،ما دیگر انسان نیستیم بلکه فضولاتی هستیم که در کاسه توالت مانده و از ترس سقوط به فاضلاب دست و پا می زند.
در عرصه سلطه ی فاشیست ها، هنگامی که هیچ امیدی وجود نداشت بنیامین مدام این جمله کافکا را تکرار می کرد:((خروارها امید است،ولی نه برای ما))
آیا این امید ها برای ما وجود دارد؟
پی نوشت:
1_دیالکتیک روشنگری_آدورنو و هورکهامر
2_همان
م.ر-قزوین-اسفند 86
|