|
علی همتی
دموکراتیک و مردم سالاری
هنگامی که ایالات متحده از دموکراسی و مردم سالاری صحبت می کند، از چه چیزی پشتیبانی می کند؟ آیا دموکراسی به مفهوم آن است که مردم در اداره کشور خود شرکت می کنند؟
نوآم چامسکی جواب این سووال رو با مثال هایی می دهد: چرا ال ساوادور و گواتمالا دموکراتیک اند، ولی نیکاراگوئه (در 1984 در لوای حزب ساندینیست ها) دموکراتیک نیست؟ آیا به این دلیل است که آن دو کشور اولی انتخابات داشته اند ولی این یکی نداشته است؟ خیر، در واقع، انتخابات نیکاراگوئه (1984) صد برابر از هر انتخاباتی در ال سالوادور بهتر بود. شاید به خاطر فقدان مشارکت سیاسی مورد نظر ما، مردم در نیکاراگوئه مورد آزار قرار می گیرند، در حالی که مردم در ال سالوادور و گواتمالا به قتل می رسند؟
شاید به خاطر این است که در نیکاراگوئه جراید مستقل نمی تواند وجود داشته باشد؟ نه، جراید نیکاراگوئه از آزاد ترین جراید دنیا بود، خیلی آزاد تر از آن چه جراید امریکا بوده اند. ایالات متحده هرگز کوچک ترین بردباری برای روزنامه ای مانند لاپرنسا در نیکاراگوئه (La Prensa روزنامه مخالف نیکاراگوئه و مورد پشتیبانی امریکا در طور جنگ کنترا) از خود نشان نداده است. حتا نزدیک به آن هم نبوده است. در هر بحرانی در ایالات متحده، دولت حتا کوچک ترین روزنامه های مخالف را بسته است. چه برسد به یک روزنامه عمده که مورد حمایت مالی قدرتی خارجی بوده که به کشور حمله کرده و قصد سرنگونی دولت را داشته است. آن درجه از آزادی روزنامه ها غیر قابل تصور است. در ال سالوادور، زمانی یک روزنامه مستقل وجود داشت که توسط نیرو های امنیتی مورد حمایت امریکا تعطیل شد، و مدیر یکی از روزنامه ها را نیز کشتند و چاپخانه روزنامه دیگری را منفجر کردند! و از این راه به حساب جراید مستقل رسیدند.
پس ال سالوادور و گواتمالا با چه ضوابطی دموکراتیک هستند که نیکاراگوئه نبود؟! ضابطه ای هست: در نیکاراگوئه (1984 زیر لوای ساندینیست ها) عوامل سوداگر نقش اساسی در تسلط بر دولت نداشتند، از این رو دموکراسی وجود نداشت. در ال سالوادور و گواتمالا، دولت ها توسط نظامی ها و در جهت منافع متنفذ، مالکین، تجار ثروتمند، و طبقه رو به رشد حرفه ای اداره می شود. این ها با ایالات متحده بندوبست دارند از این رو این کشورها دارای دموکراسی هستند. مهم نیست که روزنامه های مستقل را منفجر کنند، و یا مخالفین سیاسی را بکشند، و یا دهها هزار انسان را به قتل برسانند، و هرگز چیزی مثل یک انخابات آزاد (هر چند ضعیف) نداشته باشند. این ها چیز هایی نامربوطند! این کشورها از این نظر دارای دموکراسی هستند که «آدم های درست و حسابی» آن ها را اداره می کنند! و اگر آدم های درست و حسابی (؟!) آن ها را اداره نکنند، پس دارای دموکراسی نیستند!
میانه رو ها و افراطی ها
نوآم چامسکی به خبرنگارها و نویسنده هایی که در هنگام سخنرانی وی حضور داشتند گفت: تلاش کنید در جراید امریکا کسی را (هر که باشد) بیابید مایل باشد در این موضوع پا را از خط خارج بگذارد که «چهار دموکراسی و یک کشور تمامیت خواه (ساندینیست های نیکاراگوئه) در امریکای مرکزی هست که هرگز یک انتخابات آزاد نداشته اند» بگردید حتا یک جمله در رد این ادعا پیدا کنید! و اگر به کشتارها در ال سالوادور و گواتمالا اشاره ای در روزنامه های امریکایی ]و هم چنین فیلم های هالیوود[ بشود، آن ها همیشه این را به گردن «جوخه های اعدام که از کنترل خارج شده است» یا «افراطی های خارج از کنترل» می اندازند. ولی واقعیت این است که افراطی ها در واشنگتن هستند و چیزی را که کنترل می کنند نیروهای نظامی ال سالوادور و گواتمالا است! گرچه که هرگز این موضوع در روزنامه های امریکایی ]و هم چنین فیلم های هالیوود[ دیده نمی شود!
«میانه رو» واژه ای است به مفهوم آن که «از دستورات ایالات متحده پیروی کن»، و این در برابر واژه «افراطی» و به مفهوم آن است که «دستورات ایالات متحده را گوش نمی کنند»! آن ها می توانند یک دست راستی افراطی باشند ولی اگر دستورات امریکا را بکار نبندند یک «رادیکال» محسوب می شوند! برای مثال پادشاه مراکش سلطان حسن که به صحرای غربی هجوم می برد، دستور دادگاه جهانی را زیر پا می افکند، و در مراکش شکنجه همه جا گیر است! اما در هیچ مقاله ای وی را سلطان مستبد نمی نامند، بل که از او به نام «میانه رو» یاد می کنند! زیرا امریکا در مراکش پایگاه هوایی دارد و هم چنین از منابع کانی زیادی در آن جا استفاده می کند! در ایالات متحده هم چنین از عربستان سعودی نیز به عنوان «میانه رو» یاد می شود! در حقیقت مدت ها از عراق صدام نیز (با توجه به اردوگاه های مرگ، جنگ افزار های بیولوژیک و کشور تروریستی) به عنوان کشوری که «جهت میانه روی حرکت می کند» اشاره می شد!
از دیگر «میانه رو» می توان به سوهارتو (دیکتاتور اندونزی) اشاره کرد! روزنامه کریستین ساینس مانیتور در مقاله ای عنوان کرد که پس از آن که دولت اندونزی یک طغیان کمونیستی را در 1965 متوقف کرد، غرب اشتیاق بسیار یافت که با رهبر جدید و میانه رو اندونزی (سوهارتو) کار کند. اما این رهبر تازه و میانه روی اندونزی کیست؟ سوهارتو در 1965 با کمک ایالات متحده یک کودتای نظامی به راه انداخت و پس از آن ارتش اندونزی در عرض 4 ماه حدود 500000 نفر را قتل عام کرد! کسی تعداد دقیق آن را نمی داند! خود آن ها پانصد هزار نفر گزارش کرده اند! خب، این یک خبر خوشایند در غرب بود و رسانه های امریکایی عاشق آن بودند. به عنوان مثال، جیمز رستون (مقاله نویس لیبرال نیویورک تایمز) مقاله ای با عنون بارقه ی نور در آسیا نوشت و یو.اس.نیوز و ورلد ریپورت داستانی داشت تحت عنوان «امید در جایی که هیچ گاه امیدی نبود»! این نمونه سرتیترها در روزنامه های امریکایی بودند! دلیل آن این بود که سوهارتو حزب سیاسی متکی بر توده ها (حزب کمونیست) را که در آن زمان نزدیک به چهارده میلیون نفر عضو داشت را به کلی نابود کرده بود! نیویورک تایمز سرمقاله ای داشت که اساس آن این بود: کار بزرگی است ولی ایالات متحده نباید خیلی آشکارا درگیر آن باشد، زیرا خیلی زیبا نیست که 500000 نفر مردم از میان بروند (این یعنی کار درست است و باید مطمئن شد که همین راه درست ادامه خواهد داشت !!) این درست در زمان قتل عالم بود! خب، این هم رهبر جدید میانه روی اندونزی یعنی سوهارتوست.
روند صلح
عبارت «روند صلح» یک معنی واژهای دارد که عبارت است از «روندی که منجر به صلح شود». ولی این همان مفهومی نیست که رسانهها از آن یاد میکنند. اصطلاح«روند صلح» بهطوری که در رسانهها بهکار میرود عبارت است از کاری که ایالاتمتحده در آن مقطع زمانی، مشغول بهانجام آن است (و در اینباره نیز استثنایی وجود ندارد) پس از نظر تعریف، ایالاتمتحده همواره پشتیبان«روند صلح» است.
نوآمچامسکی باز هم به خبرنگارها و نویسندههایی که در هنگام سخنرانی وی حضور داشتند گفت: سعی کنید در رسانههای امریکا عبارتی را بیابید که بههر ترتیب، هر کجا که باشد، بگوید ایالاتمتحده با روند صلح مخالف بوده! هرگز نمیتوانید چنین عبارتی را پیدا کنید! چامسکی در ادامه نتیجه بررسی یکی از شرکتکنندگان سخنرانی شهر سیاتل را اعلام کرد: آن شرکتکننده پایه اطلاعاتی کامپیوتری نیویورکتایمز را از سال 1980 که روند شروع شده است تا به آن روز بررسی کرده و هر مقالهای را که در آن واژه «روند صلح» درج بوده بیرون کشیده است. چیزی حدود 900 مقاله در اینباره وجود داشته است. وی تلاش کرده بود که ببیند آیا موردی هست که در مقاله ای نوشته شده باشد که ایالاتمتحده با روند صلح مخالفت کرده که چیزی در هیچکدام از مقالات نمییابد. بزرگترین کشورهای تاریخ، گاهی دستکم بهصورت اتفاقی همکه شده باشد، شاید از روند صلح حمایت نکرده باشد ولی درمورد ایالاتمتحده این امر واقع نمیشود.
در حالی که در دهه 1980 ایالاتمتحده دستکم عامل اصلی در جلوگیری از دو روند عمده صلح بوده است: یکی در امریکای مرکزی و دیگری در خاورمیانه! ولی محال است که این واقعیت ساده و روشن را در هرکجای رسانههای عمده امریکایی پیدا کنید! لزومی ندارد که با مدارک و شواهد برای اثبات این نکته بهخود فشار آورد! اثبات آن در مفهوم خود کلمات است. مثل اینکه بهخواهید یک آدم متاهل مجرد پیدا کنید! نیازی به تحقیق ندارد که آن را اثبات کنید، چنین چیزی وجود ندارد! نمیتوانید امریکا را مخالف روند صلح بدانید، چراکه روند صلح از نظر تعریف همان است که امریکا انجام میدهد و اگر کسی با ایالاتمتحده مخالفت کند، در واقع با روند صلح مخالفت کرده است!
دفاع
آیا تاکنون شنیدهاید که کشوری اقرار کند که تجاوز کار است؟ به طور کلی کشورها به «دفاع» مشغولند! صرفنظر از اینکه چه میکنند. هیتلر و مشاورین او موضع خودشان را دفاعی میدانستند! درحقیقت استدلال نازیها از استدلال ایالاتمتحده برای «در تنگنا گذاردن اتحاد شوروی» قویتر بود (نگاه کنید به ادبیات نازی) آنها خود را در محاصره اروپاییها و همچنین مورد حمله جکها و لهستانیها میدیدند! (همچنین بدهی عظیم معاهده ورسای برگرده آنها سنگینی میکرد) پس درنتیجه آنها با ساختن آشویتس در برابر یهودیان از خود دفاع کرده بودند و با حمله به چکسلواکی در برابر چکها از خود دفاع کرده بودند! همچنین در برابر لهستانیها و غیره. پس چرا اگر کسی چنین چیزهایی بهنویسد، خواننده زحمت خندیدن را هم به خود نمیدهد اما در مورد ایالاتمتحده چنین استدلالهایی پذیرفتنی است!
مورخان دست راستی در رسانههای امریکا توضیح داده بودند: «هنگامی که به سابقه دیپلماسی امریکا از جنگ جهانی دوم به بعد نگاه میکنید، همه تصمیمات درباره چگونگی مهار کردن اتحاد شوروی، مانند مسابقات تسلیحاتی، تنشزدایی و همه این چیزها، بازتاب ملاحظات داخلی بوده است!» اما اسناد از طبقهبندی خارج شده و سایر قراین نیز اثبات میکند که صرف هزینه نظامی روشن متداول ایالاتمتحده برای مدیریت صنعتی است: راهی است که برای سودآوری اقتصادی جهت سوداگری انتخاب کردهاند. برای مثال نکتهای که بهوضوح در یادداشت شماره 68 شورای امنیت ملی (یک سند جنگسرد) گفته میشود این است که بدون صرف هزینههای نظامی، اقتصاد ایالاتمتحده و سراسر جهان هردو رو به سقوط خواهند رفت! و درنتیجه توصیه میکند که هزینههای نظامی در ایالاتمتحده به میزان وسیعی افزایش یابد و علاوه برآن، اتحاد شوروی درهم شکسته شود. (این درست پس از شکست طرح مارشال بود. طرحی که بهعنوان یک طرح تشویق صادرات برای سوداگران امریکایی طراحی شده بود و شکشت خورده بود. هنوز هیچ موفقیتی در بازسازی اقتصادی اروپای غربی و ژاپن حاصل نشده بود) در آن موضع، صرف هزینه نظامی تنها راهی بود که تصور میشد ایالاتمتحده به سر منزل مقصود برساند. به منزله موتوری که رشد اقتصادی را پس از پایان رونق زمان جنگ به حرکت درآورد و مانع آن شود که ایالاتمتحده دوباره به رکود اقتصادی بازگردد! که به همین صورت عمل کرد و بهصورت شیوه مدیریت صنعتی ادامه یافت و یک انگیزه قوی برای اقتصاد ایالاتمتحده شد. در نتیجه دیدید که تصمیمات امریکا پس از جنگ ناشی از ملاحضات اقتصاد داخلی بوده است.
جان لوییز گدیس (مورخ دست راستی) درباره دخالت نظامی امریکا در اتحاد شوروی مینویسد هنگامی که ایالاتمتحده سعی میکرد دولت بلشویک را با استفاده از زور سرنگون کند، این حرکت نیز دفاعی و در جهت مهار کردن صورت گرفته است. دخالت نظامی سیزده دولت غربی در اتحاد شوروی در 1918 یک عمل دفاعی بود. بلشویکها سرمایهداری غربی را به مبارزه خوانده بودند و تنها راهی که دولتهای غربی میتوانستند بهکنند این بود که به روسیه نیرو بهفرستند. در اینجا این حمله، دفاع خوانده میشود. کاری درواقع پرزیدنت ویلسون انجام داد این بود که از دو راه از امریکا دفاع کرد: با حمله به روسیه بهمنظور جلوگیری از چالشی که اعلام شده بود، و با بهکار انداختن برنامه «ترس از سرخ» در داخل امریکا و مبارزه سرکوبگرانه و تبلیغاتی دولت امریکا در 1919 علیه کمونیستها که هر دوی این کار بخشی از دخالت دفاعی بوده است!
این داستان همواره ادامه داشته است: چرا ایالاتمتحده در 1984 باید از شر ساندینیستها در نیکاراگوئه خلاص میشد؟ این که آنها برنامههای اجتماعی در دست اجرا داشتند که در حال رسیدن به موفقیت بود و این برنامه مورد پسند مردم امریکای لاتین قرار میگرفت و درنتیجه بهدنبال همان اهداف است. این چیزی است که برنامهریزان امریکا آنرا نظریه دومینو یا «تهدید ناشی از یک سرمشق خوب» مینامند که بر اساس آن، کل نظام مورد تسلط ایالاتمتحده از هم پاشیده خواهد شد.
در ابتدای بحث نیز توضیح داده شد که به سابقه سیاسی هر کشوری که نگاه کنید، خواهید دید که هر چه کردهاند جنبه «دفاعی» داشته است! حتا اگر سابقه کار چنگیز خان هم در اخیتارمان بود. اصطلاحات مقالات سیاسی طوری طرح شدهاند که مانفع اندیشیدن شوند! مانند «روند صلح» «در تنگنا گذاردن» «دفاع» و برگردیم به بحث واژه «دفاع». به دفاع ایالاتمتحده از ویتنام جنوبی نگاه کنید: هرگز در رسانههای امریکا دیده نشده است که اعلام شود که امریکا از ویتنام جنوبی دفاع نمیکرد. درحالی که واقعیت این است که ایالاتمتحده از ویتنام جنوبی دفاع نمیکرد، بلکه به آن حمله کرده بود. هنگامی که گدیس از نبرد دینبینفو (جایی که فرانسویها آخرین مقاومت خود را برای حفظ کنترل استعماری خود بر هندوچین) سخن میگوید، این عمل را یک تلاش دفاعی مینامد. مکجرج بوندی در کتاب خود راجعبه تاریخ سیستم نظامی، میگوید چگونه ایالاتمتحده نظریه استفاده از سلاح هستهای را در جهت کمک به فرانسویها برای حفظ موقعیت خود در دینبینفو مطرح کرد! وی میگوید که ایالاتمتحده درباره کمک به فرانسویها در «دفاع» از هندوچین فکر میکرد! اما وی نمیگوید که دفاع در برابر کی؟ ذکر آن بسیار ابلهانه خواهد بود! آنها از هندوچین در برابر هندوچین دفاع میکردند! اما در رسانههای ایالاتمتحده این موضوع زیر سووال نرفت! اگر کسی سعی کند از «حمله» امریکا به ویتنام جنوبی صحبت کند، ویراستارش تصور خواهد کرد که او از مریخ آمده است، چرا که چنین چیزی در تاریخ وجود نداشته است!
در این مقاله از کتاب ها و رساله های منتقد های نظام های سرکوب گر چون نوام چامسکی (استاد زبان شناسی در دانشگاه هاروارد) استفاده شده است تا درباره نئولیبرالیسم و ثبات موجودیت نظام سرمایه داری جهانی توضیح داده شود. (نوام چامسکی در نوشته های خود از مدارکی سری نقل قول می کند که اکنون در دسترس است ولی برای عامه ی مردم و سازمان های روشنفکری ناشناخته باقی مانده اند.)
ثبات موجودیت نظام سرمایه داری جهانی
یکی از سووال هایی که شاید در ذهن بعضی از دوستان به شکل بدون پاسخ باقی مانده باشد این است که چرا براندازی بعضی از دولت های دموکراتیک و منتخب و رژیم های ناسیونالیستی برای سازمان سیا و نظام سرمایه داری اهمیت دارد که درصورت شکست طرح های براندازی حکومت، دخالت مستقیم نظامی برنامه ریزی می شود و به دنبال آن کشتار فجیع، ارعاب، شکنجه و نابودی را بر جا می گذارد؟
نهاد های حاکم عوامل مستقلی نیستند، بل که بازتاب توزیع قدرت در سطح جامعه اند. این امر دست کم از زمان آدام اسمیت که خاطر نشان کرد، معماران اصلی سیاست انگلستان، تاجران و کارخانه داران هستند و از قدرت دولتی در جهت منافع خویش استفاده می کنند، هر چند هم اثر آن بر دیگران از جمله مردم انگلستان مضر باشد، بدیهی بوده است. رژیم های ناسیونالیستی که ثبات را تهدید می کنند، گاهی سیب های گندیدی ای نامیده می شوند که ممکن است کُل محصول را خراب کنند و یا ویروس هایی باشند که به دیگران نیز سرایت نمایند. ثبات به معنای امنیت برای طبقات بالای جامعه و شرکت های بزرگ خارجی است که باید موجودیت شان حفظ گردد. وجود چنین تهدید هایی علیه موجودیت نظام سرمایه داری جهانی، ارعاب و تلاش برای براندازی حکومت های مترقی را در جهت اعاده ی ثبات توجیه می کند.
رژیم های رادیکال و ناسیونالیستی، خصوصن در امریکای لاتین آن منافع را تهدید می کردند، زیرا این رژیم ها برای " بهبود فوری سطح پایین زنده گی توده ها " و رشد نیاز های محلی به "فشار های مردمی تن می دهند". چنین گرایش هایی با نیاز به ایجاد فضایی سیاسی و اقتصادی متناسب با سرمایه گذاری خصوصی همراه با برگشت کافی سود و حفظ مواد خام ما (حتا اگر جای دیگر باشند) در تعارض است. بر اساس چنین دلایلی، جرج کنان George Kennan طراح متنفذ توصیه کرد که باید "از صبحت کردن درباره ی هدف های مبهم و غیر واقعی مانند حقوق بشر، بالا بردن سطح زنده گی و دمکراتیک کردن نظام ها، دست برداریم" و در عوض با مفاهیم صریح قدرت درگیر شویم و با شعار های ایده آلیستی در مورد نوع دوستی و نیکوکاری جهانی برای خود دردسر نیافرینیم، هر چند این شعار ها در گفتار های عمومی خوب و در حقیقت الزامی باشند
هنگامی که واشنگتن برای سرنگون کردن نخستین ِ دولت ِ دمکراتیک ِ گواتمالا آماده می شد، یک مقام وزارت امور خارجه هشدار داد که گواتمالا " تهدیدی جدی برای ثبات هندوراس و الساوادور است. اصلاحات کشاورزی، سلاح تبلیغاتی قدرتمندی است. برنامه ی اجتماعی گسترده ی آن در کمک به کارگران و دهقانان در مبارزه ای پیروزمندانه علیه طبقات بالای جامعه و شرکت های بزرگ خارجی در میان همسایگان آن در امریکای مرکزی که شرایط مشابهی دارند، جاذبه ای قوی پدید آورده است "
یکی از نخستین وظایف سازمان سیا، تلاش گسترده برای تخریب دمکراسی در ایتالیا در سال 1948 بود. در آن زمان این ترس وجود داشت که انتخابات به نتیجه ی نامناسبی بیانجامد. در صورت شکست طرح براندازی حکومت، دخالت مستقیم نظامی برنامه ریزی شده بود. این اقدامات را به عنوان تلاش برای تثبیت ایتالیا توصیف می کردند.
به این ترتیب سردبیر مجله ی نیمه رسمی فارین افرز توضیح می دهد که واشنگتن باید دولت مارکسیستی و منتخب در شیلی را بی ثبات می کرد. زیرا مصمم بودیم که وضعیت آن جا را تثبیت نماییم. (به این معنا که می توان با بی ثبات کردن به تثبیت اوضاع دست یافت. با آموزشی خاص، می توان این تناقض ظاهری را حل کرد.)
ایتالیا در سال 1948 یک نمونه است. بیست و پنج سال بعد، هنری کسینجر، شیلی را ویروسی می دانست که " ممکن بود با ارسال پیغام نادرست در مورد امکان ِ تحقق ِ تغییر ِ اجتماعی، دیگران را هم چون ایتالیا مبتلا نماید، ایتالیایی که هنوز بعد از گذشت سال ها از طرح ریزی برنامه های عمده ی سازمان سیا برای براندازی دمکراسی ایتالیا، ثبات نیافته بود!
ویروس ها را باید نابود کرد و دیگران را از خطر ابتلا به آن ها در امان داشت: خشونت غالبن کارآمد ترین وسیله برای انجام هر دو وظیفه است، که به دنبال خود کشتار فجیع، ارعاب، شکنجه، و نابودی را بر جا می گذارد.
در برنامه ریزی محرمانه ی دوران پس از جنگ، وظیفه ای خاص برای هر بخش از جهان تعیین شده بود. از این رو، کارکرد عمده ی آسیای شرقی، تامین مواد خام برای قدرت های صنعتی بود. اروپا، آفریقا را برای بهبود وضعیت خویش استثمار می کرد! و بقیه بخش های جهان نیز کارکرد خاصی داشتند. کارکرد های امریکای لاتین در کنفرانس نیم کره ی غربی در فوریه 1945 روشن گردید. امریکا در این کنفرانس، منشور اقتصادی امریکایی ها را مطرح کرد، که موجب نابودی ناسیونالیسم اقتصادی " در همه ی اشکال خود " می شد. طراحان واشنگتن می دانستند که تحمیل این اصول، ساده نخواهد بود. در اسناد وزارت امور خارجه هشدار داده شده که مردم امریکای لاتین "سیاست هایی را که باعث توزیع گسترده تر ثروت و بالارفتن سطح زنده گی توده ها می شود" ترجیح می دهند و "اعتقاد دارند که مردم این کشور ها باید نخستین کسانی باشند که از رشد و توسعه ی منابع خود سود برند" این اندیشه ها غیرقابل قبول هستند: "نخستین سود برندگان" منابع یک کشور، سرمایه گذاران امریکایی هستند و این در حالی است که کشور های امریکای لاتین کارکرد خدماتی خود را باید بدون نگرانی های غیر منطقی درباره ی رفاه عمومی و یا "رشد ِ اقتصادی بی قاعده" که شاید منافع امریکا را زیر پا گذارد، انجام دهند. موضع امریکا اگر چه با مشکلاتی در سال های بعد از آن رو به رو شد، غالب شد. هنگامی که اروپا و ژاپن از ویرانی پس از جنگ بهبود یافتند، نظم جهانی به الگویی سه قطبی تبدیل گردید. با این که چالش های تازه ای مانند رقابت اروپایی ها و آسیای شرقی در امریکای جنوبی پدید آمده بود، امریکا هم چنان نقش مسلط خود را حفظ کرد.
|