خانه arrow Articles arrow مقالات arrow جانش از طلاست و حریق حمل می کند
جانش از طلاست و حریق حمل می کند PDF Print E-mail
۲۸ فروردين ۱۳۸۷
Wednesday, 16 April 2008

بهروز کریمی زاده پیش از 13 آذر در خیابان ربوده شد. روزهای متمادی در انفرادی شکنجه شد. شکنجه هایی که انتشار بخش کوچکی از آن خشم و نفرت را در چشم ها و مشت های ما برافروخت. خبر خودکشی او تن های بسیاری را لرزاند. گوشت و پوست و استخوان در برابر فلز و فولاد و الکتریسیته. اما بهروز تنها نبود. نه در زندان و نه در مبارزات دانشگاه. چهره های پر فروغ بسیاری در اطراف او جهان تاریک را با حریق جان هایشان روشن می کردند. در اتاقک های سیمانی سلولها، خوابگاه ها، و خانه های اجاره ای نسلی آبدیده می شد که آشوب سرخ انقلاب رگ هایشان را مرتعش می کرد و حریق را در چشمهای هم منعکس می کرد. نسل ما در خاک ظهور کرد. با طرح جلدی که شعر سلطان پور را کار کرده بود:

آزادی    ای تحول خونین     ای انقلاب دور و ونزدیک

پوست کاغذها شکافته می شد و صدای انقلاب آرام آرام بر می آمد. سرمقاله های خاک چون بمب در محوطه دانشکده ها منفجر می شد و آن ستاره سرخ پنج پر از گوشه جلد مجله بیرون می زد و بر پلاکاردها، دیوارها و سرسراهای دانشکده ها حک می شد. بهروز کریمی زاده ژورنالیسم حقیقت را بنیان نهاد. ژورنالیسم حقیقت در برابر ژورنالیسم دروغ حاکمان جهان واژگونه را افشا می کرد و راه سازمان یابی انسانی جامعه را پیش می نهاد. نقادی در برابر تیره روزی کفایت نمی کرد. حقیقت، سرچشمه ژورنالیسمی بود که انفکاک سیاست، هنر، جامعه شناسی، زندگی، .... را به هم می ریخت و صفحات خود را بر کلیت حیات اجتماعی گشوده بود. خاک، تلویزیون های جهانی و روزنامه های ایرانی نبود که مخاطبان خود را به تماشاچیانی منفعل مبدل می کنند که در پشت میزهای غذا رویدادهای پیرامون خود را نظاره کنند. مخاطبان خاک مداخله کنندگان فعالی بودند که با بدن های خود در خیابان ها، پارک ها، دانشکده ها، سالن ها و  سرسراها در ساخت حقیقت مبارزه مشارکت کردند. بدن و اندام کلکتیو عظیمی شکل می گرفت که تکان می خورد، به پا می خواست و  با انحنایی که به اندام خود می داد خیابان ها و موقعیت های شهری را تسخیر می کرد. پیکره جوانی که رشد هیولاسانش بسیج و  پلیس و اساتید دانشگاهی و روزنامه نگاران دروغین را به لرزه انداخت. حقیقت ذره ذره و آمیخته با یدن های جوان و جان های آتشین منتشر می شد. در زیر مانتو ها و  پیراهن ها. آتش سیگارهایی که بدن بهروز را سوزاند این بدن بزرگ کلکتیو را مجروح کرد. این «زخم طبقه» اما حقیقت جهان واژگونه را یادآوری می کرد. حالا که بهروز موقتا آزاد شده است، تا روز بیدادگاه آتی اش، شادی این پیکره را کرانی نیست. شادمانی پر تلالوئی که پوستمان را مرتعش کرده و توانمان را افزوده. حقیقت همواره در جامعه طبقاتی در زندان طلوع می کند. اما آنگاه که دسته های پرولتاریا اوین را تسخیر کنند و در هم بکوبند، حقیقت سرخ تمام جامعه را فرا خواهد گرفت.

 

 
< Prev   Next >