خانه arrow Articles arrow مقالات arrow این خانه از پایبست ویران است
این خانه از پایبست ویران است PDF Print E-mail
۰۴ ارديبهشت ۱۳۸۷
Wednesday, 23 April 2008

عابد توانچه

شهرداری ، کلانتری و قوه قضائیه سه محلی هستند که باید آرزو داشت حتی کلاه آدم هم آنجا نیفتد. رشوه، زد و بند ، عدم پاسخگویی ، ادبیات درشت و طلبکارانه ، سوء استفاده از قدرت ، کاغذ بازی ، زمانبری ساده ترین کارها و در یک کلام دید از بالای مسئولین این نهاد ها و و جوابگویی هر نوع اعتراض با اعمال قدرت و زور معضلات واضح و دم دستی این سه نهاد است که کسی هم پیگیر رفع آن نیست و البته جراتش نیز وجود ندارد.

ما زیر دین وثیقه گذاران خود هستیم. این را فقط کسانی درک می کنند که از حربه ی وثیقه های سنگین علیه آنان استفاده شده باشد. وثیقه گذار من در رابطه با سندی که برای آزادی من به عنوان وثیقه گذاشته بود به دادگاه احضار شده و بعد از رسیدگی دادگاه حکم داده است که این ملک به دلیل عدم تفکیک زمین مادر باید توقیف و صاحبان خرد آن با تحویل دادن سند به دادگاه برای تفکیک و رفع مشکل آن اقدام نمایند.

شعبه های دادگاه در استان مرکزی اتاقهای جداگانه ای در دو طرف یک سالن هستند که به هر اتاق یک شعبه می گویند و بالای درب اتاق شماره ی شعبه ذکر شده است. هر اتقا هم با یک دیوار و درب به دو قسمت تقسیم شده است که در قسمت جلویی منشی دادگاه و دفتر دار حضور دارند و در قسمت عقبی یک روحانی به عنوان رئیس دادگاه ، قاضی و رئیس شعبه قرار گرفته است. جلوی درب اصلی هم یک دژبان وجود دارد که بدون هماهنگی اجازه ی ورود هیچ کس را به این دو قسمت نمی دهد و به اصلاح ورودی هر یک از این شعبه را کنترل می کند. در جلوی درب کلی ساختمان هم علی رغم نسب دستگاه فلزیاب سربازان زیادی وجود دارند که تلفنهای همراه  را از مراجعین گرفته و آنها را بازرسی بدنی می کنند.

دیروز با هزار بدبختی و مکافات سند دیگری تهیه دیدیم تا جایگزین سند قبلی شود و امروز راس ساعات 10 صبح آنرا به شعبه ی دوم دادگاه انقلاب بردم. مطابق معمول که برای هر کار کوچک و بزرگی باید دو ، سه و حتی چهار ساعات منتظر ماند. ساعتها انتظار کشیدم و عاقبت اجازه داده شد به صورت سرپایی و کوتاه قاضی پرونده را ببینم. ماجرا را بازگوکرده و تقاضا کردم سند کارشناسی و جایگزین شود اما قاضی بدون هیچ توجهی گفت که : «نمی شه. باید بره تجدید نظر بعدا». در جواب اعتراض من و تذکر این نکته که این مسئله یک مسئله ی ساده است و ربطی به دادگاه تجدید نظر ندارد قاضی گفت : «فعلا بیرون باشید تا ببینیم چه میشه». از اتاق بیرون آمدم ومنتظر شدم. بعد از حدود نیم ساعت دفتر دار شعبه از من پرسید که چرا هنوز منتظر هستی؟ در جواب گفتم که قاضی گفته است بیرون باشید تا رسیدگی کنیم. دفتردار به داخل اتاق رفت و بعد از یک دقیقه خارج شد و رو به من گفت که : «حاج آقا می فرمایند نمیشه بیخود وای نسه»  بعد هم به عنوان راهنمایی گفت : « ما پرونده شما را کامل کردیم زودتر لایحه بیار بفرستیم تجدید نظر . گفتن یک هفته ای بر می گرده حکمت. میری زندان وثیقت هم آزاد میشه مشکلت حل میشه!!!»

بازپرس پرونده که دستور کارشناسی سند را داده بود هم به دلیل ارتقا به مقام دادستان کل عمومی و انقلاب دادگاه های استان مرکزی به هیچ عنوان قابل دسترسی نیست و امکان ملاقات با او وجود ندارد.

ناچار به دفتر رئیس کل دادگستری رفتم تا شاید بتوان از رفتارهای غیر قانونی شعبه ی دوم دادگاه انقلاب شکایت کرده و مسئله ی جایگزینی سند را حل کنم اما وی هم در اتاقش حضور نداشت و منشی وی نیز در جواب این سوال که چه زمانی می توان ایشان را دید گفت  «معلوم نیست. من تازه اومدم اینجا نمی دونم حاج آقا کی میاد و کی میره!!!»

 

بعد از تحویل ندادن حکم دادگاه به من این دومین باری بود که مسئولان شعبه ی دوم دادگاه انقلاب علنا حقوق اولیه من را زیر پا گذاشته و با رفتاری ناپسند و کینه توزانه در مسیر پرونده ام کارشکنی می کنند.

 

خلاصه پس از یک پاسکاری مفصل بین شعبه ی دوم ، دفتر دادستان ، دفتر رئیس کل دادگستری دست از پا دراز تربرای خروج و تحویل گرفتن گوشی همراه به نگهبانی اصلی ساختمان رفتم. اعصابم حسابی به هم ریخته بود و صحنه ای را دیدم که به کلی حالم را از این سیستم به هم زد و جای شکی برای من نگذاشت که این خانه از پایبست ویرانه است. تعداد 10 الی 12 نفر سرباز وظیفه با مشت و لگد و باتوم در حضور یک درجه دار که مسئولیت حفاظت درب ورودی را داشتند بر سر یک جوان ریختند و به حدی او را زدند که مردم جمع شدن و شروع به هووو کشیدن و فحش دادن و اعتراض کردند. درجه دار دستور متفرق کردن مردم را داد و دژبانها با هل دادن سعی می کردند ما را از ساختمان بیرون کنند. تا حدود 15 دقیقه صدای دلخراش زجه زدن جوانی که در زیر زمین مشغول کتک خوردن از دست سربازها بود می آمد. مردم مدام اعتراض می کردند و به خصوص زنها با دیدن صحنه ی هجوم دسته جمعی سربازها به جوانک بیچاره احساساتی شده و مدام اعتراض می کردند.

در میانه ی اعتراض مردم آخوندی با ریش انبوه وارد ساختمان شد وزنها به خیال آنکه کمکی به جوان بینوا می کند دوره اش کردند و ماجرا را برایش تعریف کردند. صدای جوان هنوز از زیر زمین می آمد و مشخص بود که به شدت در حال کتک خوردن است. آخوند هم با گفتم این جمله که :« حتما یک کاری کرده که کتک خورده » از میان جمعیت خارج شد.

یکی از سربازهایی که به جوان حمله کرده بود از زیر زمین بالا آمد و مشغول بستن چوب کلفتی به فانسقه ی خود شد که به عنوان باتوم از آن استفاده می کرد. مردی با سبیلی پر پشت از انسوی نرده سرباز را صدا کرد و گفت : « تو اسم خودت را گذاشتی مرد؟ 10 نفری با چوب ریختید سر یک نفر؟ مگه تو خودت خانوده نداری؟ مگه ارث پدرت را خورده بود که اینجوری میزدی؟ بدبخت تو فقط یک آشخوری ...» سرباز هم سرش را پائین انداخت و دوباره به زیر زمین رفت. بقیه سربازها هم در جواب سوالات متعدد مردم فقط می گفتند: «اینجا جمع نشید. به شما مربوط نیست. برید جمع نشید.» 

 

***

این هم نظر آقای سربلند درباره ی من که در نوع خودش جالبه!(+)

فقط توجه کنید که : شش مساوی هشت نیست و معنی کلمه ی تعزیری هم مشروط نیست و ... و اینکه یه مطلب دارم درباره ی این موضوع به صورت کلی که مدتی پیش نوشته بودم. ای کاش حالا که این بحث باز شده فرصت داشتم برای انتشارش و بحث راجع به موضوع ولی افسوس که اوضاع فعلا خیلی خیلی خیلی بهم ریخته است.

 
< Prev   Next >