نون PDF Print E-mail
۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۷
Monday, 12 May 2008

محمد مختاری

 

یادم میاد بچه بودم یه پاسبون اومد خونه

بابام باهاش بود ولی من ، دیدم که خیلی داغونه

 

به دست راستش زده بود، النگوهای زنجیری

ولی تو دست چپ اون، دیدم که یک تیکه نونه

 

مثل فشنگ پریدم و از گردنش آویز شدم

نونو به من دادش و گفت: این هدیه ی بابا جونه

 

دزدکی که دیدم اونو، دیدم تو چشمای بابام

دو سه تا قطره اشک ، داره یه شعر غمناک می خونه

 

دستشو پاسبون کشید، می گفت بسه دیگه بریم

از اون به بعد ندیدمش حالا میگن تو زندونه

 

دیگه نه نون می خورم ونه من می خوام بازی کنم

درد و غمم زیاد شده خوب می دونم که از اونه

 

می خوام حالا داد بزنم سر ِ همه مردم شهر

بدبختی ما آدما همه ش  از این تیکه نونه

 

 
< Prev   Next >