|

يک سيگار روشن، يک شكم پر از قورمه سبزی مائده، آن هم دور از حملهی قورمه سبزیهای ديگر، يک قورمه سبزی متفاوت با بقيه كه سوار هواپيما شده و از بالا تمام قورمه سبزیهای جمع شده توی شكمها و فاضلابها و قابلمهها را ديده و ردشان كرده برای اين كه در يک شكم ديگر و در يک فاضلاب غريبه كنار يك عالمه غذای اسپايسی غريب نهايتا جا خوش كند.
يک فاضلاب دور؛ خيلي دور.
يک فاضلاب هر چقدر هم كه دور، نمی تواند از يک قورمه سبزی يک چيز ديگر بسازد؛ يك چيز بهتر؛ مثلا سبزی پلو با ماهي يا زرشک پلو با مرغی چيزی. قورمه سبزی در همهی قابلمهها و فاضلابها همان قورمه سبزی مي ماند؛ هر چقدر هم دور هر چقدر هم متفاوت … اين غمگين است.
من گفتم يک سيگار روشن، يک شكم پر از قورمه سبزی با تفاصيل ذيل :
يک نكتورن شبانهی شوپن و يک تنهايی غليظ ، اينها از يک نابغهی بالقوه يک نابغهی بالفعل می سازند. يعنی معمولا می سازند ولی هنوز كه از من نمی دانم چه مي خواهند بسازند. تا به حال كه هيچ؛ اگر به هيچ ساختنشان ادامه دهند اشكال از من نيست؛ می دانی؟! اگر واقعی بودند تا به حال از من چيز برجسته ای ساخته بودند. برجسته پشيمانم كرد؛ مرا به ياد شكم بیچاره ام انداخت. نمیخواهم چيزی مرا به ياد چاقي يا كاش لاغرتری ِ خودم بيندازد. می دانم كه تا به حال در تاريخ ادبيات يا تاريخ هنر يا تاريخ هر كوفت حسادت برانگيز ديگری چيزی راجع به وزن آدمها ذكر نشده، پس می شود اميدوار بود كه برجسته بودن يا نبودن هيچ كمكی به بودن يا نبودن در اين تاريخها نمی كند. اصلا همين قد كوتاه و چشمان بیتفاوت برای ساختن يک تصوير از چهرهی كنندهی اثر (حالا چه اثری آن را نمی دانم) در ذهن خواننده يا بيننده كافی است.
ساعت هنوز ۲.۵ نصف شب است و من هنوز خوابم نمی آيد. نبايد هم بيايد، آخر تمام روز را خواب بوده ام. می دانی به روزها بايد شاشيد، يا اگر آب كافی برای كل روز در مثانه ات ذخيره نداری تمامش را بايد خوابيد تا شب بيايد و آدم را به ياد چيزهايی كه نشده و كاش می شد بياندازد.
سيگارم تمام شده ولی قورمه سبزی درون برجستگی ام هنوز دارد سعی می كند كه تغيير كند. نه اين كه حجم اش كم شود، دارد تلاشاش را می كند كه يک چيز بهتری شود؛ آخر كلی راه آمده، نبايد همان بماند كه بوده. . . می دانی؟ …
برای تمام قورمه سبزیهای از دور آمده
۲
لباس مارکدار می پوشند آدم ها و آبشان از ديدن مارکهای يكديگر می آيد.
ساعت ۲ شب است و من تمام لباسهای بی ماركم را با دست های بي لاک شستم و آب شير آمد و آمد و آمد. بدون مارک و بدون لاک آدم ها به خارج می روند. همانجايی كه چقدر نسكافه و سيگار می چسبد. مخصوصا اگر با پول فروش تلويزيونت خريده باشی شان. تازه ژست روشنفكری هم به آدم می دهد. در اين موقع شب آدم می تواند با راحتی هر چه خارجتر از آب آمدن و لاک و اين جور چيزها بنويسد.
۳ ساعت ديگر مانده كه خانم های هندی از روی تختهایشان بلند شوند و موهایشان را شانه بزنند و گل های تازه ای را كه نمي دانم صبح به آن زودی از كجا آورده اند به بالای آن بافته ی تا پايين ريزانده شده بياويزند و به آشپزخانههایشان بروند و برای صبحانه ی مردان ِID كارت دارشان پلو با بادام زمينی بپزند و يك سه شنبهی ديگر بدون هيچ تفاوتی با يكشنبه و پنج شنبه و دوشنبه و چهارشنبه و شنبه و جمعه شروع شود. گاوها هم بيدار مي شوند و از توی بشقاب های فلزی ِ زنان ِ مو بافته پلو و انبه می خورند و كنار مردان ِ ID كارت دار می شاشند و باز می روند.
|