خانه arrow Articles arrow مقالات arrow آنتی شت: روزی روزگاری وق وق
آنتی شت: روزی روزگاری وق وق PDF Print E-mail
۱۸ تير ۱۳۸۷
Tuesday, 08 July 2008

هر گونه نزدیکی، شباهت و یا تطابق اسامی، شخصیتها و اتفاق های به کار رفته در این داستان با اسامی، شخصیتها و اتفاقهای واقعی کاملا اتفاقی بوده و بدین وسیله از اذهان مریض تقاضا میشود دنبال دردسر نگردند.

آنتی شت

روزی روزگاری وق وق

یه روزکه جری کوچولو مثل همیشه تو حیاط مدرسه به دیوار تکیه داده بود و بازی بچه ها رو تماشا میکرد و زیر لبی بهشون فحش میداد، یکدفعه بچه ها صداش کردند و گفتن بیا جلو. جری کوچولو که فکر کرده بود بچه ها بالاخره میخوان بازیش بدن در حالیکه نیشش تا بنا گوشش باز بود رفت جلو. ولی بچه ها بهش گفتن در "وضعیت فعلی" تو زیادی زر زر میکنی! بعد زدن پس کله اش و از مدرسه انداختنش بیرون. جری کوچولو در همون حال که وق وق گریه میکرد "گامهای ضروری"  خودش رو به سمت خونه عمو جری بزرگه ورداشت. تار سید به اونجا. از تو حیاط که رد میشد، زن عمو که در حال رخت شستن بود بهش گفت: "چی شده پسرم؟ چرا وق میزنی؟" ولی جری کوچولو که دهنش به اندازه دهن اسب آبی باز بود و داشت گریه میکرد  جواب زن عمو رو نداد و رفت تو خونه پیش عمو. عمو که روی مبل نشسته بود و داشت فیلم "جن گیر" رو تماشا میکرد و از ترس ناخن هاش رو میجوید یه دفعه با صدای وق وق جری کوچولو از جاش پرید. ولی پس از چند لحظه که ضربان قلبش به حالت عادی برگشت و به تدقیق وق وق کوچولو پرداخت متوجه شد که این وق وق خبر از صف بندی جدیدی میدهد. عمو که از متد وق زدن جری کوچولو خوشش اومده بود گفت: "بگو ببینم پسرم چی شده؟" سپس جری کوچولو تمام انرژی اش رو جمع کرد و سعی کرد تمام دق دلی اش رو به جا خالی کنه و هرچه از دهنش در میاد راجع به بچه ها بگه و در آخر هم اضافه کرد که: "امروز هم بچه ها با تفنگهاشون به من حمله نظامی کردن و من رو هدف گلوله های خود قرار دادند." و بعد در حالیکه سرشو پائین انداخته بود و با انگشتاش بازی میکرد گفت: "تازه دخترهای مدرسه هم با من حرف نمیزنن، بهم میگن بچه دماغو." عمو چند لحظه سکوت کرد و به نقطه نامعلومی خیره شد، به یاد گذشته های دوری افتاده بود. پس از چند لحظه که به خودش اومد قطره اشکی  که روی گونه اش لغزیده بود رو با دست پاک کرد. دستش رو گذاشت رو شونه ی جری کوچولو و بهش گفت: "  welcome to the desert of the real، به ماتریکس خوش اومدی! من تو رو درک میکنم پسرم، من هم سرگذشتی مشابه تو داشتم، حالا تو خوبه زدن پس کله ات، منو یه جای دیگمو زدن که خیلی درد گرفت. پسرم از این به بعد من رو در کنار خودت بدون!" و ناگهان از پشت در صدائی اومد که گفت: "من هم خودم را در کنار و همدوش شما میدونم." که بعدش عمو گفت:"زن! چند بار بهت بگم پشت در گوش واینسا؟". بعد عمو برای جری کوچولو توضیح داد که برای اینکه درسی به بچه های مدرسه داده باشن باید برن به آقا پلید بگن همشونو دستگیر کنند، بعدم با غلطک از روشون رد شه و لهشون کنه.  جری کوچولو که از خوشحالی در پوشت نمیگنجید گفت :" آره عمو جون، اصلا میزنیم اسکاندلشونو میترکونیم." از پشت در صدای خفیفی اومد که: " yes! He is the one!"

صبح فردای اون روز عمو جری بزرگه و جری کوچولو و زن عمو آماده شدن که برن پیش آقا پلید، ولی برای اینکه برن اونجا مجبور بودن از جلوی مدرسه رد بشن و چون مثل سگ از بچه های مدرسه می ترسیدن تصمیم گرفتن تغییر قیافه بدن. واسه همین جری کوچولو لباس های عمو رو پوشید که البته خیلی برای گشاد بودن ولی به هر حال پوشید. عمو هم خواست لباس های جری کوچولو رو بپوشه که لباس ها براش تنگ بودن و با صدای بدی جر خوردن ولی جری کوچولو خیلی سریع یه لباس جدید برا عمو دوخت. عمو نمی دونست که جری کوچولو خیاطی هم بلده ولی به هر حال جری کوچولو  براش یه لباس دوخته بود. عمو اول یه کم به لباس جدیدش مشکوک شد و مشعول برانداز کردنش بود که یهو زن عمو از در اومد تو وگفت: "عجب لباس قشنگیه حتما هیمنو بپوش." بعد رو کرد به جزی کوچولو و گفت: " واسه من هم یکی می دوزی؟" ولی عمو بهش تشر زد که: "آخه زن! کسی تو رو نمی شناسه که میخوای تغییر قیافه بدی. زود یه چیزی پیدا کن و بپوش بریم که کار داریم." زن عمو هم سرش رو انداخت پائین و رفت تو حیاط همون لباس های خیس روی طناب رو ورداشت و پوشید و بعد سه نفری دستهاشون رو گذاشتن رو هم و گفتن: " یکی برای همه، همه برای یکی!" و با هم راه افتادن.

در طول راه عمو جری که به لباس تازه و دوست جدیدش خیلی افتخار میکرد، سینه اش رو داده بود جلو و دست جری کوچولو رو گرفته بود و با گامهای بلند به سمت هدف حرکت میکرد، زن عمو هم جلوی پاشون رو جارو میکرد و مردم رو کیش میکرد، تا اینکه رسیدند به مدرسه. بچه های مدرسه که روی دیوار مدرسه نشسته بودن یکدفعه یه مرد گنده ی لخت مادرزاد رو دیدند که دست جری کوچولو رو با لباس های غیر عادی و آویزون گرفته و یه خانومی هم با لباس های خیس و چسبیده به تنش داره جلوی پاشون رو جاور میکنه و مردم را کیش میکنه. همینطور که اون سه نفر داشتن از روبه روی مدرسه رد میشدند یهو یکی از بچه ها گفت: "اِهه اون آقاهه رو، چرا لخته؟" و همه ی بچه ها با صدای بلند زدن زیر خنده. و اینجا بود که عمو جری بزرگه کنترل هودش رو از دست داد و فریاد زد: " خفه شید آقایان! روزگار شما سپری شده است!"  ولی بچه ها به همدیگه نگاه کردن و معنی "روزگار سپری شده" رو نفهمیدن، چون بچه ها بیسواد بودن و اصلا کتاب نخونده بودن، ولی عمو جری روشنفکر بود، خیلی کتاب خونده بود، حتی کتاب "روزگار سپری شده ی مردم سالخورده " رو هم خونده بود و با ادبیات امریکای لاتین و بخصوص رئالیسم جادوئی آشنا بود و از قضا این رئالیسم جادوئی شدیدا رو مغزش هم تاثیر گذاشته بود. بچه ها گفتن: " آقا برو لباستو بپوش!" ولی عمو جری که اصلا مرعوب حرفهای بچه ها نمیشد گفت: "هرچی میخواید بگید ولی از این به بعد شما فقط با عمو جری طرف نیستید، ما این همه ایم!" بعد دستهاش رو تا جائیکه  می تونست باز کرد. یکی از بچه ها که منظره ی عمو جری لخت رو دید که وسط خیابون ایستاده و دستهاش با فشار از دو طرف بدنش بیرون زده، از زور خنده عقبکی از رو دیوار افتاد پائین. بقیه بچه ها با تعجب به عمو جری نگاه کردند، چون این اولین بار بود که اونو می دیدند ولی اون فکر میکرد که بچه ها تا حالا با اون طرف بودن. عمو جری ادامه داد که: " ده ها و صدها نفر از بچه های مدرسه با حرفهای من موافقن" و با دست به جری کوچولو که توی لباس گم شده بود اشاره کرد. بچه ها یه نگاهی به جری کوچولو و یه نگاهی به هم همدیگه کردن. از نظر بچه ها جری کوچولو نه تنها ده ها و صدها نفر نبود بلکه حتی یک نفر هم نبود، واسه همین هم هیچ وقت بازیش نمی دادن. بعد به عمو جری گفتن: "آقا لباس ها تو وردار بپوش، اون بچه خفه شد." ولی عمو جری که میخواست هر طور شده حرفهاشو فرو کنه تو کله ی بچه ها باز هم ادامه داد: "شما دو گروه هستید، خودتون خبر ندارین. اکثرتون طرفدار منید، بقیه تون هم یه مشت بی شعورعوضی جن گیرهستید." (در این لحظه عمو جری یاد فیلم جن گیر افتاد و یه کم ترسید). بعد هم زن عمو پرید جلو و به چند تا از بچه ها اشاره کرد و گفت: "شما اینجا نیستید، شما خارج کشور هستید ولی خودتون خبر ندارین." بچه ها به همدیگه نگاه کردن و اصلا نفهمیدن منظور اونا چیه. ولی در واقع این فروپاشی مکان و زمان که زن عمو انجام داده بود و اون درهم تنیدگی رویا و اقعیت که عمو انجام داده بود بخشی از همون رئالیسم جادوئی بود که روی مغر اونها تاثیر گذشاته بود و فقز آدمهای با شعور و روشنفکر می تونستن منظور اونها رو درک کنند. باز هم بچه ها تنها حرفی که تونستن بزنن این بود که: " آقا برو لباستو بپوش!" زن عمو که دید بچه ها حرف حساب سرشون نمیشه جیغ زد که: "درضمن ما می دونیم که شما با مامان جلال ارتباط زیرمیزی و مخفیانه دارید و در مرزها بحران سازی میکنید. خود "اوراکل" بهم گفته." ولی بچه ها جلال رو نمیشناختن و نمی دونستن مرزهای مامان جلال کجاشه و در ضمن خودشون مامان داشتن و زیر میزهاشون هم تا حالا فقط چند بار آدامس جویده چسبونده بودند. واسه همین به زن عمو گفتن: "خانوم برو اون لباسهای سکسی تو عوض کن." بعد رو کردن به جری کوچولو که تو لباس ها گم شده بود و گفتن: "اینارو دیگه از کجا پیدا کردی؟ این چرت و پرت ها رو تو بهشون یاد دادی؟" جری کوچولو سرش رو به زور از تو آستین لباس بیرون آورد و جیع زد: "خفه شید اپورتونیسها، من از اولش هم در ترمینولوژی آوانتوریستی شما ولونتاریستها نمی گنجیدم. من شما رو افشا میکنم و در این جدال هم تنها نیستم." و بعد چشمش افتاد به دخترهای مدرسه که روی دیوار مدسه نشسته بودن و رنگ صورتش سرخ و شفید شد. بعد یه دفعه تمام انرژیشو جمع کرد و جیع زد: "یه روزی میرسه که همه شماها التماس میکنین که باهاتون دوست شم." و بغض گلوشو فشرد. یکی از بچه ها که دیگه حوصله اش سر رفته بود تیر کمونشو از تو جیبش در آورد و یه سنگ پرتاب کرد که خورد در کون جری کوچولو. جری کوچولو گفت: "آخ کونم" و دوباره َوقِش رفت آسمون و همینطوری که وق میزد جیع میزد که: "دیدی؟ دیدی عمو؟ دیدی تفنگشو؟ دیدی راست میگفتم؟" عمو که از دیدن این منظره شدیدا هول ورش داشته بود گفت: "آره پسرم، دارم میبینم، اینا خیلی خطرناکن" سپس رو کرد به بچه ها گفت: "ای تفنگ به دستهای مسلح!! میدم آویزونتون کنن!" زن عمو هم جیغ زد که: "ای نظامی های بحران ساز مرزی شما رو چه به این غلطها، میدم شوک الکتریکی بهتون بدن". بچه ها با تعجب به همدیگه نگاه کردن و به این فکر کردن که حداقل اگه تفنگ داشتن خیلی قبلتر از اینها یه گلوله تو مغز جری کوچولو خالی کرده بود و بعد یاد شوک التکریکی و آویزون کردن افتادن که تازه از دستش خلاص شده بود و در ضمن باز هم معنی بحران سازی مرزی رو نفهمیدن. عمو جری بزرگه ادامه داد: "ما در برابر شما موجودات خطرناک صف بندی و مرزبندی قاطع و شفاف میکنیم." یکی از بچه ها یه تیکه گچ براش انداخت و گفت: " بیا بکن!". بعد عمو جری بزرگه و زن عمو و جری کوچولو به صف کنار هم وایستادن، ولی نتونستن هم دوش هم وایستن چون جری کوچولو خیلی کوچولو بود. به هر حال بعدش عمو جری با اون یه تیکه گچ دورتا دور خودشون سه تا رو خط مرزی قاطع و شفاف کشید، البته اون طرفی که میرفت به سمت آقا پلید رو باز گذاشت. بعد هر سه تائی شروع کردن به فحش دادن به بچه ها. بچه ها که کلا از ماجرا سر در نیاورده بودن از رو دیوار دوباره پریدند تو حیاط مدرسه و مشغول بازی خودشون شدن. در این لحظه زن عمو دهنشو باز کرد که مباحث فلسفی سنگینی راجع به مقوله های مقصر و مدعی مطرح کنه که یه دفعه قصه ی ما تموم شد و دهن زن عموی بیچاره همونطوری باز موند.

آنتی شت

 
< Prev   Next >