خانه arrow Articles arrow مقالات arrow آیا مارکسیسم همه چیز را به اقتصاد فرو می کاهد؟
آیا مارکسیسم همه چیز را به اقتصاد فرو می کاهد؟ PDF Print E-mail
۲۱ تير ۱۳۸۷
Friday, 11 July 2008

محمد پورعبدالله

بازخوانی و تلاش برای رفع ابهام از یک تفکر، آن هم تفکری هم چون مارکسیسم که بنا به ماهیت سیاسی اش همواره درگیر با برداشت های گوناگون بوده است، «رسالتی نظری» است. اهمیت این امر تنها به مثابه نوعی اعاده ی حیثیت از مارکسیسم نیست بلکه از آن روست که با شناخت دقیق مارکسیسم و با مقابله با بسیاری ساده انگاری ها و کج فهمی هایی که تا کنون در باب این اندیشه رخ داده است، می توان به مارکسیسمی رسید که قابلیتهای به مراتب بیشتری برای تحلیل و تغییر وضع موجود را نسبت به نسخه های عوامانه پیشین داراست. از جمله این ساده انگاری ها که «مارکسیسم عوامانه»1 همواره در پی طرح آن بوده آن که فعالیتهای بشری را مستقیماًً عوامل اقتصادی تعیین می کنند. نگارنده بر این باور است که این حکم از یک سو به شدت در تحلیل واقعیات ناکارآمد است و از سوی دیگر به هیچ روی مد نظر بنیان گزاران مارکسیسم نبوده است. در باب ناکارآمدی این حکم مارکسیسم عوامانه بسیار نوشته اند و از همین روی برآنیم تا در این مجال تنها به این نکته بپردازیم که آیا به راستی بنیان گزاران مارکسیسم از مکانیسم تحلیل خود در باب تاریخ و جامعه سرمایه داری، فروکاستن امور گوناگون به اقتصاد را مراد می کرده اند و یا به گونه ای کاملاً متفاوت می اندیشیده اند. به نظر می رسد در این باب اهمیت مراجعه به مکتوبات مارکس و انگلس در اولویت قرار دارد. اما همان گونه که لنین به درستی اشاره کرده است، علاوه بر مکتوباتی نظیر سرمایه و گروندریسه که به عنوان نوشته های کلاسیک مارکسیستی شناخته می شوند، پرداختن به نامه های این دو نیز در جهت فهم آرا ایشان بسیار راه گشاست. اگر برای اندیشه های بشر خاستگاهی عینی قائل شویم، بی شک این نامه ها که در بسیاری موارد جهت پاسخ به یک مسئله عینی مشخص نگاشته شده اند دارای دو کارکرد اساسی می گردند. از یک سو شرایط عینی روزگارمارکس و انگلس یعنی خاستگاه عنینی تفکر این دو رامشخص می کنند و از سوی دیگر و به واسطه ی واکاوی این شرایط عینی پیرامونی، به فهمی دقیق تر از مبانی نظری ایشان دست خواهیم یافت. از همین روی در این نوشتار و در جهت رفع ابهام مذکور، ابتدا به سراغ یکی از ایننامه ها خواهیم رفت و سپس به یکی از متون اصلی مارکسیسم ـ فلسفی مراجعه خواهیم کرد.

نامه ای که در رفع این ابهام به ما یاری می رساند نوشته ی کسی است که بسیاری او را عامل اصلی انحراف دترمینیستی ـ اکونومیستی در مارکسیسم دانسته اند یعنی فردریش انگلس. این نامه به وضوح نشان می دهد که انگلس با صراحت تمام فروکاستن مارکسیسم به اکونومیسم را مردود می شمرد. مسئله ای که گرامشی نیز در 1930 (قریب به هشتاد سال پیش) در مقاله ی «بعضی جنبه های نظری و عملی اکونومیسم» به آن اشاره کرده بود.2

انگلس در نامه ژوزف بلوک در سپتامبر 1890 می نویسد: «بر اساس درک مادی از تاریخ، عامل تعیین کننده ی نهایی در تاریخ عبارت از تولید و تجدید تولید زندگی واقعی. نه مارکس و نه من هیچ گاه چیزی بیش از این را ادعا نکرده ایم. لذا اگر کسی این مطلب را تغییر داده و بگوید که عامل اقتصادی تنها عامل است موضوع را به یک عبارت بی معنی و مجرد و مسخره تبدیل کرده است. وضع اقتصادی زیربنا را تشکیل می دهد، اما عناصر گوناگونی از روبنا ـ یعنی اشکال سیاسی مبارزات طبقاتی و نتایج آن ها از قبیل تشکیلاتی که به دست طبقه ی فاتح پس از یک نبرد پیروزمندانه تأسیس می گردند و غیره، هم چنین اشکال حقوقی، و به خصوص بازتاب های تمام این مبارزات طبقاتی در مغزهای شرکت کنندگان، از نظر تئوری ِ سیاسی، حقوقی و فلسفی و عقاید مذهبی و تحول بعدی ِ آنها به نظام های خشک و جزمی ـ همچنین تأثیراتشان را بر روی مسیر مبارزات تاریخی اعمال می نمایند و در بسیاری موارد به طور اخص شکل آن را تعیین می کنند. در میان تمام این عناصر تأثیرات متقابلی وجود دارد که در آن، از میان مجموعه ی حوادث بی شمار (یعنی چیزها و اتفاقاتی که ارتباط متقابل درونی شان آن قدر نادر و یا غیرقابل اثبات است که می توان آن را نادیده گرفت). حرکت اقتصادی بالاخره ناگزیر به تأکید خود است.  در غیر این صورت به کار بردن تئوری در مورد هر دوره ی تاریخی، ساده تر از حل یک معادله ی یک مجهولی خواهد بود». گویی انگلس با به کار بردن تمثیل «حل یک معادله ی یک مجهولی» پیشاپیش خطر ساده سازی در مارکسیسم را هشدار داده بود. او در جای دیگر تفسیر این زمینه ی ساده سازی را به گردن می گیرد: «ما مجبور بودیم در مقابل مخالفینمان بر روی اصل عمده که از طرف آن ها نفی می شد تأکیید نماییم. به همین جهت، وقت و جا و موقعیت چندانی به دست نمی آوردیم که تأکید لازم را بر روی عوامل مهم دیگر بگذاریم.»3 همانگونه که به وضوح هویداست انگلس در این نامه بر آنست تا امکان هر گونه «تطبیق مکانیکی و یک به یک میان زیربنا و روبنا» را منتفی سازد.

اما اگر انگلس بدین شکل و در یکی از نامه ها و به صورت نوعی توضیح برای روشن ساختن و با قبول تقصیر و اعتراف به زمینه ی وجود این برداشت ناصحیح سعی در حذف انحراف دارد، مارکس در یکی از اثرات مهم فلسفی خود یعنی «تزهایی درباره ی فوئرباخ» راه را برای هر گونه انحرافی بسته بود. باید گفت تنها دلیل برای داشتن برداشتی ساده انگارانه، اکونومیستی از مارکسیسم ضعف دانش فلسفی است. بی دلیل نیست که همه ی برداشت های اکونومیستی، پوزیتیویستی و مکانیکی از مارکسیسم، آثار فلسفی ِ مارکس را کم اهمیت، زائد، تزئینی و یا به عنوان یک دوره ی گذار از تفکر ایده آلیستی ِ هگلی (که کلاً نفی می شود) به تفکر ماتریالیستی و عینی می داند. در برابر این برداشت باید گفت که بین آثار مارکس جوان و مارکس متأخر هیچ گونه گسستی دیده نمی شود. آن چه مارکس در آثار اولیه اش به عنوان نظریه ای فلسفی بسط می دهد در آثار بعدی ِ وی به شکل یک نظریه ی اقتصاد سیاسی عینیت می یابد.

«تزهایی درباره ی فوئرباخ» تلاش مارکس برای حل مناقشه بین ماتریالیسم و ایده آلیسم است. لازم به ذکر است برخلاف نظریه ی عامیانه ای که مارکس را یک ماتریالیست می داند، مارکس اصولاً فلسفه ی خود را بر اساس نقد توأمان ماتريالیسم و ایده آلیسم بنا نهاد. او بسیاری از نظریات ماتریالیست ها و ایده آلیست ها را تحسین می کند ولی همزمان بسیاری از نواقص هر دو نظریه را بیان می کند. او بر این باور بود که دیدگاه ایده آلیستهای آلمانی در باب نقش اساسی ذهن در شناخت واقعیت قابل تحسین است، اما آنچه از دید ایشان مغفول مانده است همانا نقش بنیادین هستی اجتماعی در شکل دادن به واقعیتی است که ذهن می باید آن را بشناسد. از همین روی مارکس ایده آلیسم هگلی را شکل پیشرفته تری نسبت به ایده آلیسم آلمانی پیشین می داند، چراکه بر این باور است، هگل تأثیرات متقابل عین و ذهن را دریافته است. اما آن چه مارکس را بر آن می دارد تا سویه نقد خویش را متوجه هگل نیز بداند آنست که هگل برای فعالیت و کنشگری بشری تنها حیطه ای ذهنی و ذیل اراده روح قائل است، حال آنکه مارکس در این باب باوری دگر دارد. از منظر مارکس بشر هم از طریق پراتیک که بگونه ای توأمان جنبه ی ذهنی و عینی فعالیت بشری را شامل می شود، به تغییر تودمان عینی و ذهنی در پیرامون خویش دست می زند.

با این حال در «تزهایی درباره ی فوئرباخ» توجه مارکس بیشتر معطوف به نقد ماتریالیسم (و در صدر آن ماتریالیسم فویرباخ) است و کمتر به نقد ایده آلیسم می پردازد. این متن از لحاظ قوت نظری و چگالی ِ بالای مفاهیم عمیق در یازده تز چند جمله ای شگفت انگیزاست. مارکس تز نخست خود را با نقد توأمان ماتریالیسم و ایده آلیسم آغاز می کند: «نقص اساسی ماتریالیسم همه ی فیلسوفان تا کنون ـ از جمله فوئرباخ ـ این است که شیء، واقعیت، جهان محسوس در آن ها فقط به صورت عینیت یا نگرش به طور ذهنی درک می شود نه به صورت فعالیت بشری ِ مشخص یا پراتیک. این نشان می دهد که چرا جنبه ی فعال واقعیت برای مخالفت با ماتریالیسم، توسط ایده آلیسم بسط داده شد، البته فقط به صورت انتزاعی چرا که ایده آلیسم آن فعالیت واقعی و مشخص را چنان که هست نمی شناسد». اگر سوالی که همواره در تاریخ فلسفه ی مدرن مطرح بوده را تقابل سوژه و ابژه بدانیم، می توانیم دو پاسخ ماتریالیست ها و ایده آلیست ها به این تقابل را این گونه بیان کنیم: ماتریالیسم ابژه را تشکیل دهنده ی سوژه می دانند، در حالی که ایده آلیسم این رابطه را برعکس می بیند. از نظر مارکس هر دوی این نگرش ها اثر متقابل بین سوژه و ابژه را نادیده می گیرد. از منظر مارکس این درست است که واقعیت به ذهن بشر را شکل می دهد، ولی این واقعیت می تواند توسط ذهن و فعالیت بشر دگرگون شود و این همان پراتیک (یا همان جنبه ی پویای واقعیت) است. از نظر مارکس مانند هگل دوگانگی سوژه ـ ابژه نمودی از بیگانگی است و این بیگانگی تنها با پراتیک از بین میرود و به همین علت است که این جنبه (جنبه ی فعال واقعیت) در تقابل با ماتريالیسم‌‌ خشک فوئرباخی از ایده آلیسمی با روایت مارکس وام گرفته می شود. مارکس در ادامه می گوید: «فوئرباخ در پی اعیان مشخص، واقعاً متمایز از اعیان اندیشه است. ولی خود فعالیت بشری را چون فعالیت عینی نمی نگرد و همین دلیل است که در کتاب «ذات مسیحیت» فقط تئوری را فعالیتی اصالتاً بشری می داند و درک خود را از پراتیک به شکلی از تظاهر حقیر جهودوارانه ی آن محدود می کند. از این جاست که وی اهمیت فعالیت «انقلابی»، اهمیت فعالیت «علمی ـ انتقادی» را در نمی یابد.»

می توان به سادگی به شباهت میان نظر فوئرباخ و نظر اکونومیست های پس از مارکس پی برد. آن اعیان مشخص که فوئرباخ به دنبال آن بود همان شرایط اقتصادی و طبقاتی هستند که به قول لنین قرار است خود به خود کار خود را انجام دهند. ولی آن چه اکونومیست ها مانند فوئرباخ، از درکش عاجزند این است که این فعالیت انقلابی چگونه می تواند شرایط عینی را تغییر دهد. همان طور که به عنوان مثال انقلاب اکتبر و عمل انقلابی ِ لنین (به عنوان یک سوژه) شرایط جهان و اطراف را برای همیشه تغییر داد. به همین دلیل هر گونه عمل انقلابی (مانند لنینیسم) از سوی این نگرش، عملی کثیف و جهودوار دانسته می شود و تنها عمل راستین نظریه پردازی ـ طرح این گزاره که «بگذارید کارگران به مبارزه ی اقتصادی بپردازند»ـ است.

رفع انحراف از مارکسیسم به عنوان نظریه ای که در پی تغییر جهان است ضروری است و همان طور که تلاش نگارنده در این مقاله بر آن بوده، نیل به این مهم نیازمند بازگشتی دوباره به متون مارکسیستی است. زیرا به قول انگلس (در همین نامه): «زمانی که موقعیت ِ نشان دادن بخشی از تاریخ می رسید، یعنی به کار بردن تئوری در عمل، وضعیت فرق می کرد و دیگر هیچ گونه اشتباهی مجازنبود».

منابع:

1ـ تغبیری که تری ایگلتون، منتقد ادبی مارکسیست معاصر، در آثار خود برای نشان دادن نحله های فکری ناکارآمد با عنوان مارکسیسم از آن استفاده می کند. برای مطالعه ی بیشتر مراجعه کنید به مارکسیسم و نقد ادبی/ تری ایگلتون/ اکبر معصوم بیگی/ دیگر/ 1383

2ـ مقاله ی «بعضی جنبه های نظری و عملی اکونومیسم»، شهریار جدید/ آنتونیو گرامشی/ عطا نوریان/ نشر اختران/ صفحات 61 تا 77

3ـ نامه انگلس به ژوزف بلوک، درباره ی تکامل مادی تاریخ/ کارل مارکس و فردریش انگلس/ خسرو پارسا/ دیگر/ صفحه 159

 
< Prev   Next >