|

شاهد فعالیت جنبشها و کمپینهای گوناگونی هستیم، مفید خواهد بود اگر از تجربههای سازمانهایی که در چنین مسیرهای صحیحی حرکت کردند، استفاده کنیم. به همین دلیل در این مدت بیش از پیش شروع به مطالعه آثار سوسیالیستهای آزادیخواه کردم. بهنظرم لازم است که از تجربههای سوسیالیستغیرمارکسیستی مانند نوآمچامسکی نیز استفاده کرد. به همین منظور یادداشت وی درباره نهضت توقف آزمایشهای هستهای در ایالاتمتحده را در ادامه قرار خواهم داد و امیدوارم که سایر رفقا نیز تجربیات مشابه این را با دیگران به اشتراک بگذارند تا فعالیتهایمان نقش سازندهتری داشته باشند.
تجربه نهضت توقف آزمایشهای هستهای در امریکا
مبارزه توقف آزمایشات هستهای در ایالاتمتحده بهجهتی یکی از موفقترین حرکتهای سازمانیافته مردمی بود که این حرکت توانسته بود نظر مثبت 75 درصد مردم امریکا را نسبت به توقف آزمایشات هستهای جلب کند، آن هم در زمانی که پشتیبانی صریح عمومی (مانند روزنامه، شخصیت سیاسی یا...) برای موضع آنها وجود نداشت! اما چرا نهضت خلع سلاح از میان رفت؟ نوآمچامسکی در ادامه دلیل آن را چنین عنوان میکند که آن نهضت بر هیچ چیز استوار نبود مگر مردمی که تومار را امضا میکردند. مشکل در این بوده که تداوم در کار نبوده، درگیری واقعی، فعالیت پایداری که منجر به ساخت فعالیت سیاسی در اجتماع بشود نبوده است. به عقیده وی اگر آنها نهادهای مردمی پابرجایی داشتند، بهخاطر میآوردند که آخرین بار در کجا موفق نبودهاند، بهجای اینکه یک کس دیگر همه چیز را از اول شروع کند و همان اشتباهات را تکرار نماید!
چنین بود که حرکت توقف آزمایشات هستهای چیزی در حد یک نظرخواهی شد و نتیجه آن این بود که مردم سه به یک خواهان هزینه بیشتر در خدمات درمانی بودند، به جای اینکه در زمینه سلاحهای هستهای هزینه شود. اما تنها کاری که این مردم در جنبش توقف تولید سلاحهای هستهای کردند، این بود که در یک نظرسنجی شرکت کردند! آن که سازماندهی نبود. این نوع فعالیت نهتنها بهجایی نمیرسد که موجب از بین رفتن زحمات نیز میگردد! آنهمه مردم را واداشتند که اینهمه امضا جمع کنند، سپس به همایش حزب دموکرات رفتند و نتایج آنها را ارائه دادند و آنها گفتند «چه کار خوبی کردید. ما در همه مراحل از شما پشتیبانی خواهیم کرد» دموکراتها سپس مشغول انتخابات شدند و هرگز به این موضوع اشارهای نکردند، مگر در شهرهایی که فکر کردند اگر به آن اشارهای شود رای بیشتری میآورند. این چیزی است که مردم را کلافه میکرد، وادارشان میکرد که دست از مبارزه بردارند. مردم نباید خیالپردازی میکردند! اگر خیالپردازی نمیکردند از موفق نشدن کلافه نمیشدند، و تنها راه غلبه بر خیالپردازی اینست که مردم نهادهای خود را به وجود آورند که از تجربیات خود پند بگیرند.
این فعالیت نیز که مردم برای قانع کردن نخبگان یا سخن گفتن با تحلیلگران به اطراف متفرق شدند نیز چیزی بیش از گول زدن خود که دارید کارتان را انجام میدهید، نبود! زیرا هیچچیز بهتر از این نیست که نخبگان بگویند «بله، بیا مرا متقاعد کن»! این شما را از سازماندهی کنار میگذارد و مانع آن میشود که مردم درگیر شوند! و در کار اخلال بهوجود میآورد! زیرا شما با یک آدم زرنگ نخبه صحبت میکنید که این خود سر ِ دراز دارد؛ هرچه شما دلیل علیه آن بیاورید، آن آدم دلیل مخالفت آن را مطرح میکند! و این شما را مشغول میدارد! درنتیجه مسیری که حرکت توقف آزمایشات هستهای پیموده این بود که به آنها احترام گذاشتند، به باشگاه هیئت علمی هاروارد دعوتشان کردند و همه به آنها توجه میکردند و حتا دوستشان داشتند، اما چرا دولت به کسانی احترام بگذارد که تلاش میکردند قدرت آنها را تضعیف کنند!
چامسکی درباره اهمیت آموزش و آگاه کردن مردم برای صورت گرفتن تحول عقیده دارد که آموزش تنها آغاز کار است و هنوز کاری از دستتان ساخته نیست. شما کاری نمیکنید مگر اینکه آگاه باشید که کاری هست که باید انجام شود. بنابراین، این آغاز کار است. اما آگاهی حقیقی از راه تمرین و تجربه در امور جهان به دست میآید! این نیست که شما اول آگاه باشید بعد شروع کنید به کار: شما در حال کار کردن آگاه میشوید. برای مثال اگر شما از محدودیتهای اصلاحطلبانه در عمل آگاه میشوید، باید همه فرصتها را به سوی محدودیتهایشان ببرید، گهگاهی به نتایجی مفید میرسید که به مردم کمک میکند و خیلی زود متوجه میشوید که آن محدودیتها چیست! و میفهمید که چرا آن محدودیتها وجود دارد! بنابراین میان آگاهی و عمل یک ارتباط متقابل وجود دارد.
چامسکی در 1989 درباره سرنگونی دولت با زور چنین گفت: گاهی گامهایی که ناچرید بردارید تا منجر به تغییر شود، مستلزم آنست که آنها را به سطح مبارزه انقلابی خشونتآمیز برسانید. برای مثال در هائیتی حدود 90 درصد مردم میخواهند که دولت را سرنگون کنند! ولی بدون اینکه کشته شوند، کاری از دستشان برنمیآید! در نتیجه اگر مردم هائیتی در موقعیتی بودند که ارتش آنجا را با زور سرنگون کنند، میبایست میکردند. گاهی بهاین صورت عمل میشود.
او درباره اهمیت آموزش و آگاه کردن مردم در کار خلع سلاح چنین توضیح میدهد که آن گروه به مردم دسترسی نیافته بودند، چرا که زمینه کار فراهم نشده بود. برای مثال، اگر شما در شهری یک موشک کلاهکدار را نابود کنید که مردم آنجا در کارخانه موشکسازی کار میکنند و راه دیگری برای امرار معاش وجود نداشته باشد، و از دلایلی که موشکها باید نابود شوند اطلاعی نیز نداشته باشند، عمل شما کسی را آموزش نخواهد داد که هیچ، آنها نیز از دست شما خشمگین خواهند شد! درنتیجه باید ببینید که تاکتیکها چه اثری خواهند داشت، اگر تاثیر این باشد که آگاهی بهوجود میآورد، خوب است، ولی باید توجه داشته باشید که آگاهی تنها آغاز کار است! یعنی امکان دارد که مردم آگاه باشند ولی هنوز کاری انجام ندهند! برای مثال، نگران باشند که کارشان را از دست بدهند! مبارزه برای بهدست آوردن حقوقتان مشکل است.
|