خانه arrow Articles arrow مقالات arrow عابد توانچه: شکنچه ای بنام انتظار
عابد توانچه: شکنچه ای بنام انتظار PDF Print E-mail
۲۳ تير ۱۳۸۷
Sunday, 13 July 2008

حتما تا حالا مجبور به انتظار کشیدن شدید. بعضی انتظارها برای اومدن یه نفره یا اومدن یه خبر خوب یا چیزایی مثل این ولی بعضی وقتا انتظار کشیدن مثل شکنجه است و زهرش تازه وقتی به جونت میوفته که می دونی ته این انتظار قراره چی بشه.

آلان چند روزه که صبحهای زود از خواب بلند میشم و میرم توی حیاط روی تخت چوبی زیر درخت موی هم سن و سال خودم دراز می کشم و گوش تیز می کنم. صدای هر موتوری که توی محل میاد به هوای اینکه پستچیه و حکم اجرای احکام آورده می پرم جلوی در خونه. اصلا دلم نمی خواد مادرم یا پدرم این نامه رو تحویل بگیرن چون می دونم که درجا سکته می کنند و طاقت نمیارن.

ساعت 2 ظهر که میشه خیالم راحت میشه که وقت اداری تعطیله و دیگه تا فردا خبری از حکم نیست. یه گشتی توی اینترنت می زنم و بعدش تا نیمه های شب کارم میشه کتاب خوندن و خوندن و نوشتن و نوشتن...

تا حالا خیلی پیش اومده که انتظار بکشم یا مجبور به انتظار کشیدن باشم ولی این یکی بد زهر ماریه. خیلی زمین گیرم کرده.

یادمه وقتی توی 5 سالگی دلم آب شده بود برای یه دوچرخه ی آلبالویی کوچیک و به مامان گیر داده بودم که برام بخردش. مامانم گفت وقتی بابات از زندان آزاد شد حتما برات می خره. یادمه هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر بابام از زندان آزاد بشه و برام دوچرخه بخره، گرچه اصلا نمی دونستم این کسی که بهش میگن «بابا» اصلا کی هست.

یادمه وقتی دبستان بودم و معلم برای چند روز تعطیلی گفت برای مشق شب از روی درس کوفتیه طولانیه کودک فلسطینی سه بار بنویسیم، وقتی دیگه از درد انگشت نمی تونستم حتی یک کلمه دیگه بنویسم توی دلم مدام فحشای آب نکشیده ای که تازه یاد گرفته بودم و فقط یه سری از بچه های هم سن و سال خودم بلد بودن نثار معلمم می کردم و انتظار می کشیدم تا زودتر بزرگ بشم و این مشق نوشتنهای لعنتی تموم بشه. یادمه هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر...

یادمه وقتی کلاس اول راهنمایی بودم و بابام برای اینکه به درسم لطمه نخوره نگذاشت برم باشگاه تکواندو ثبت نام کنم مدام انتظار می کشیدم. مامانم بهم گفته بود وقتی دیگه لازم نیست به حرف بابات گوش بدی که بزرگ بشی و بری سر خونه زندگی خودت. واسه همین منتظر بودم که زودتر زمانی برسه که ازدواج کنم تا بتونم برم باشگاه تکواندو ثبت نام کنم! یادمه هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر...

یادمه وقتی تازه توی رشته ی بوکس به جایی رسیدم،  زد و خوردم به کنکور دانشگاه و برای شش ماه توی اتاق درس می خوندم و برای رسیدن به روز کنکور لحظه شماری می کردم  و با ساک ورزشی رفتم سر جلسه ی کنکور تا یه راست بعدش برم باشگاه و از زندگیم جوری که خودم می خوام لذت ببرم. من توی اون شش ماه یادمه هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر...

یادمه توی بند 325 وقتی تحلیلم درست از آب در نیومد و به این نتیجه رسیدم که واسه این تا بعد از 18 تیر می خوان نگهمون دارن که بقیه بچه ها رو هم بگیرن واقعا از ظهر 16 تیر تا شب 19 تیر انتظار کشیدم و وقتی موقع برگشتن از دستشویی از زیر چشمبند درهای باز سلولهای خالی سالنی رو می دیدم که فقط خودم توش بودم، پشتم می لرزید و زجر می کشیدم. فکر اینکه بچه ها رو بگیرن و اون چیزی که کشیدم سرشون بیارن. فکر اینکه هر چی رشتم پنبه بشه و بازجوها از بقیه بکشن که چه فیلمی سرشون پیاده کردم دوباره شکنجه ها شروع بشه. فکر اینکه نکنه کسی ببره و بره جلوی دوربین که اسلحه آوردیم از کردستان و بزنن چپ رو توی دانشگاه قلع و قمع کنن و فکر هزار کوفت و زهر مار دیگه یادمه توی اون روزا هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر...

یادمه چند روز بعد از 13 آذر که همه رو گرفته بدون و همه موبایلها خاموش بود و آواره بودم و فراری، تا لحظه ای که خیابون رو بستن و اسلحه گذاشتن روی شیشه ماشین، من وقتی به بچه ها فکر می کردم و منتظر یه خبر کوچیک بودم داشتم دق می کردم و تازه وقتی چشمبند و دستبند زدن بهم نفس راحتی کشیدم که رفقا دیگه وظیفه کس دیگه است براتون کاری کنه من هم دیگه اسیرم. یادمه اون روزا، لحظه به لحظه این انتظار لعنتی باهام بود و آزارم می داد که زودتر ...

یادمه وقتی توی زندان ویژه اطلاعات اراک صدای سرفه های شدید پسر عموم توی راهرو می پیچید و صدای استفراغ کردنهای پشت سر همش رو می شنیدم ، چشمام روی هم نیومد و انتظار می کشیدم تا بلکه فردا که می برنمون پیش دادستان یه جوری حالیش کنم که بابا این دوتا بدبخت کاری نکردن تا شاید ولشون کنن. چه جهنمی بود اون شب.

یادمه وقتی سه روز برف سنگین و سرمای سی و پنج درجه زیر صفر اراک بهانه ای شد برای اینکه قاضی پرونده توی قم جاخوش کنه و به بهانه بسته بودن جاده نیاد اراک و حکم آزادی پسر عموی کوچکم رو صادر نکنه و پسر عموم هفت روز بی دلیل توی انفرادی موند. من روبه روی پنجره زانوهام رو بغل کرده بودم و انتظار می کشیدم تا بلکه خورشید بیاد بیرون و جاده ها باز بشن و این پسر هم آزاد بشه. آخ چه زجری کشیدم توی این سه روز لعنتی.

یادمه وقتی یه ای میل زدم به یه رفیق، توی چند ساعتی که طول کشید تا جواب بده زمان برام خیلی کند گذشت و  بیشتر از چند سال انتظار کشیدم. شاید صد برابر زمانی که طول کشید کتاب «یک مرد» رو بخونم تا بفهمم به نظر اون من کی هستم.

حالا دارم باز انتظار می کشم. انتظاری که تهش می دونم قراره چی بشه. حکم 8 ماه حبس تعزیری من توی دادگاه تجدید نظر غیابا تایید و ابلاع شده و حالا باید از طرف ستاد اجرای احکام یه نامه بیاد که باهاش برم و خودم رو معرفی کنم به زندان. من می دونم ته این انتظار چیه. این نامه میاد و من میرم زندان. حتی جاش هم معلومه. بند یک زندان اراک که محل نگهداری متهمان قتل و قاچاق کراک هست. من با همه رفقا دیدار کردم و کارهای نیمه تمومم رو انجام دادم و حالا فقط منتظر نامه ی ستاد اجرای احکام هستم.

یه جوری همه دارن سر این حکم انتظار میکشن. رفقایی که زندان رفتن و پرونده ی باز دارند منتظرند تا ببینند ته این ماجرا به کجا می کشه تا حدس بزنن پرونده خودشون به کجا می رسه. پدر و مادر و خانوادم دارن انتظار می کشن که تکلیف کار یکسره بشه. وکلا منتظر، خانواده ی بچه ها منتظر، بچه های دانشگاه منتظر. یه جورایی همه منتظر.

بچه محلها و دوستام توی اراک کار و زندگیشون رو ول کردن و افتادن دنبال قاتل آشنا و قاچاقچی کراک آشنا! باورتون میشه؟ همه دارن می گردن تا قبل از اینکه من برم توی بند یک، چند تا آشنا توی زندانیها پیدا کنن تا توی بند هوامو داشته باشن تا دخلمو نیارن. اونها هم منتظرن و هر روز پکایی که به پیپ شریکیمون میزنن سنگیمنتر و سنگینتر میشه.

نمی دونم چند روز دیگه باید منتظر باشم. شاید فردا ساعت 8صبح این انتظار تموم بشه. شاید هم روزها ادامه پیدا کنه. هر چی هست این انتظار داره مثل خوره می خورتم.

 

 
< Prev   Next >