|
نه سبز
نه سرخ
نه سپید
تنها سیاه است پارچه ای که می پوشاند سرباز را در عصر جنگ
****************

ردیفِ درختان با چشمانِ سبزِ بسته
رژه می روند پسران سیاه چشم با اندیشه ی عشق هایشان در سر
تماشاچی، مشغولِ خواست های حقیرش، پرچم تکان می دهد
رژه می روند پسران سیاه چشم با اندیشه ی عشق هایشان در سر
و هیچ چیز پرچم را به او ربط نمی دهد
رژه می روند پسران سیاه چشم با اندیشه ی عشق هایشان در سر
پسرک شیطانی آن طرف تر، تفنگ چوبی اش را نشانه رفته
رژه می روند پسران سیاه چشم با اندیشه ی عشق هایشان در سر
به سینه ی هم کلاسی اش شلیک می کند با خنده
رژه می روند پسران سیاه چشم با اندیشه ی عشق هایشان در سر
در ساختمان های مشرف می لولند کارمندان، مردانی پیر با پیژامه، زنان کدبانو
رژه می روند پسران سیاه چشم با اندیشه ی عشق هایشان در سر
هیچ کس اما نمی اندیشد به مرگ که خواهد رسید که خواهد ربود پسران را از عشق هایشان
رژه می روند پسران سیاه چشم با اندیشه ی عشق هایشان در سر
از مجموعه شعر «سپیدی اما از کاغذ به حرف آمده بود»، 1378، نشر فردا
|