|

عمو یادگار،خوابی یا بیدار؟
از 61 تا هشتاد وچهار
زمستون بود ونبود از ما کار!
از هشتاد وچهار یا یه کم زودتر
یه عده رفیق داد زدن خبر!
تا کی زمستون ؟ تا کی یخ بندون؟
ما می خوایم بهار!ما می خوایم بهار!
خاله خرسیا همه پا شدن
یادشون اومد داشتن یه رویا
رویاشون نبود، مال خودشون
با این وجود تصمیم گرفتن بمونن تو غار.
عابد توانچه ،بهروز عزیز،امین هگلی یا ویکی عیار
اومدن گفتن : بیاین بیرون، بیاین بیرون
خاله خرسیا همه خزیدن تو غاراشون
می دونی چطور؟ عینهو یه مار.
رفیقای ما اومدن امروز با برابری با آزادی
اینابودن دشمن همون دیو یخی ،اینا بودن نار.
دیو یخا می دونست که اینا سرکشن
نمی خزن مث خرس زمستونی ، توی غارشون
گفت :اینا رو یکی به یکی بزنید به دار.
خاله خرسیا از ترس اینکه نشن پار پار
شروع کردن پشت سرگفتن از سرکشا،
بوق زدن، بوق
جار زدن، جار.
جار رسوایی ،جار نامردی ،جار هیچی خودخودشون
دادن به همون رضا مقدم ، همون کلاغی که می کرد قارقار.
نکنه دیوه بخورتمون،نکنه دیوه مث همیشه بکنتمون
ما سرکش نیستیم ،ما یاغی نیستیم،کی خواسته بهار؟
تف به همتون،که از عقب و که از جلو ،فقط بلدید خودی بزنید،
پیمان وبهروزبا بیژن عاشق ، همه انسان مخلص و آزاد
آخرین دفاع: نه به چوب دار،
هاوار هاوار : آهای دنیا
ما می خوایم بهار ، ما می خوایم بهار،
هزار مرتبه اعدامم بشیم
ما می خوایم بهار.
|