|
داستان طنز زير نوشته مظفر ايزگو نويسنده اهل كشور تركيه است....حكايت پروپاگانداي حكومت هاي خودكامه و مستبد كه از مخالفان سياسي خود تصويري هولناك ارائه مي دهند تا توده هاي ناآگاه جامعه "وضعيت فلاكت بارفعلي" را به هر چيز ديگر ترجيح دهند.....
اگر كمونيسم بياد؟!
نوشته مظفر ايزگو
ترجمه ناصر فيض
اولي جاهاي پاره شلوارش را با سنجاق قفلي جمع و جور كرده بود و دومي جاهاي پاره پوره كتش را.
اولي وصله هاي سفيد رنگ ريز و درشتي روي كلاه شاپواش داشت كه كوك هاي بزرگش از دور پيدا بود ودومي پيراهن چروكيده ومندرسي داشت كه چون با بدن كثيف او تقريبن همرنگ شده بود پارگي هايش چندان به چشم نمي آمد و....
هر دو گرسنه بودند اولي داشت زباله داني روبروي ساندويچي را زير و رو مي كرد و هنوز چيز دندان گيري پيدا نكرده بود كه ناگهان دستش به چيز چرب و نرمي خورد،فوري آن را بيرون آورد وش روع كرد به گاز زدن و مكيدن استخوان درشتي كه پيدا كرده بود و يك در ميان با دست ديگرش نصف پيازي را كه قبلن پيدا كرده بود به دهان مي برد و گاز مي زد...
دومي،دوستش،هر روز يك طبق نان حلقه اي كنجدي simit) ) را بر مي داشت و تا ظهر سر چهار راه ها و جاهاي شلوغ ديگر مي فروخت.اغلب در همين ساعت يكديگر را مي ديدند؛دوستش از دور برايش دست تكان مي داد و او با شتاب به طرفش مي دويد و كنجد ها و خرده نان هايي را كه در ته طبق جمع شده بود با دست جارو مي كرد....امروز هم سر وكله دوستش پيدا شد و برايش دست تكان داد دويد و آن چه را كه ته طبق مانده بود با دو مشت پر برداشت و در دهانش ريخت.بعد با هم رفتند و از شير آب شهرداري،يك شكم سير آب نوش جان كردند از جهات بسياري به هم شبيه بودند: هر دو با اميد اينكه در شهر كاري پيدا كنند از روستا به شهر آمده بودند وهر دو كاري پيدا نكرده بودند نه جايي را داشتند كه خودشان را گرم كنند و نه جايي كه لااقل گاهي حمامي بروند .باور كنيد اگر مي پرسيدند كه آخرين بار چه وقت و كجا خودشان را شسته اند هيچ كدام به ياد نمي آوردند.آخرين غذاي گرم را اولي پانزده روز پيش و دومي بيست روز پيش خورده بود حتمن مي پرسيد كجا و كي؟!
اولي وقتي با يك اتومبيل سواري تصادف كرده بود راننده سواري دست در جيبش كرده و يك پنجاه ليره اي كف دستش گذاشته بود تا صدايش را خفه كند و دومي.......چند بار مي خواستند كه به نوبت خودشان را زير ماشين بيندازند اما از آنجا كه جان شيرين است،ترسيده بودند .در حال حاضر توي جيب هيچ كدامشان حتا يك ليره هم نبود .
اولي از خواندن و نوشتن چيزهايي مي دانست اما دومي سواد نداشت و هر چه در دوره سربازي تلاش كرده بود نتوانسته بود چيزي از خواندن ونوشتن ياد بگيرد.
هر دو كنار هم روي يك نيمكت نشسته اند اولي كبريتي از جيبش در آورد و دو تا ته سيگار مارك باربونيا از زمين برداشت و روشن كرد و يكي را به دوستش داد و در حالي كه دود غليظي از دهانش بيرون مي داد گفت((:سيگار درسته يه مزه ديگه اي داره)) دومي گفت)) مخصوصن اگه مالبرو باشه!))
هوا سرد بود يادش آمد كه يك بار وقتي توي گودي كنار يكي از پياده رو ها خوابيده بودند دوستش پالتوي سياهش را روي شان كشيده بود و او كه كمي گرمش شده بود گفته بود :((پسر اگه يه جوراب پشمي هم داشتيم چي ميشد!تازه اگه كفش داشتيم ،از اين كفش هاي چرم و ته كلفت كه شبيه پوتين سربازيه،حرف نداشت))
و باز يكي شان گفته بود :((نه اين چارق هايي كه ما داريم و تا صبح بايد پاهامون از سرما توش زق زق كنه...))
كنار پياده رو،پاهايشان را نزديك به هم گذاشته و دراز كشيده بودند تا شايد يك جوري خودشان را گرم كنند بعد هم پاهايشان را مثل قورباغه به طرف شكمشان جمع و سعي كرده بودند بخوابند اما تا صبح خوابشان نبرده بود
آن ها شب هاي زيادي را با هم صبح كرده بودند گاهي توي پياده روي كنار شهرداري و گاهي هم كنار قهوه خانه اي ،چيزي.بعضي وقت ها هم كنار دادگستري كه يكي از آن ها به تازگي كشف كرده بود.
((آخه اينم شد وضع؟!نه كسي سراغي از ما مي گيره،نه يه نفر به ديدنمون مي ياد.بازم اينجا!كنار دادگستري...عدالت...گرما...هي ...عدالت...هي آخدا!پس ما كي صاحب خونه و زندگي مي شيم؟))
اولي نگاهي به دور وبرش انداخت و چشمش به روزنامه اي افتاد كه كمي آن طرف تر روي نيمكت افتاده بود و گفت)) بيا اين روزنامه رو بخونيم بعد هم اونو تا مي كنيم و مي اندازيم زيرمون.بلند شدروزنامه را برداشت و آمد.همين طور ورق مي زد و گاهي زير لب چيزي زمزمه مي كرد ....دومي گفت:((بخون ببينم چي داره چي نداره.))
_مي خواي چي داشته باشه!كمونيست ها ...همه اش حرف اينهاست...
_مگه كاري كردند؟
_چه كار كردن نه!بگو چه كار مي خوان بكنن!مي خواي بخونمش؟
_پس چي ؟بخون ببينم...
_نوشته كه:((اگه كمونيسم بياد فقر هم به دنبال اون مي ياد...))
_يعني همه فقير مي شن؟اي بي شرف ها آخه مردم بدبخت چه گناهي كردند؟به خدا اينا مردم رو بيچاره مي كنن.
_اونوقت ديگه مردم ديگه شلوار پاشونو هم بايد با كوپن بخرن
_كوپن ديگه چيه؟
_يه تيكه كاغذ مي دن دستت،مي ري مغازه و مي گي اينم كوپن من...مثلن باهاش شلوار مي خري....
_يعني اين كمونيسم با شلوار آدم ها هم كار داره؟اي بي ناموس ها..!بازم بخون...
_كلاه ها رو بيرون در آويزون مي كنن.
_آخه واسه چي كلاه؟!
_ببين!وقتي يه مرد بخواد وارد خونه ش بشه اگه ببينه كلاه يه مرد ديگه از كنار در آويزونه معني ش اينه كه اون نمي تونهو نبايد وارد خونه بشه.
_آخه چرا؟!
_تو ديگه چقدر خنگي!يعني يه مرد ديگه توي خونه هست و زن خونه با يه مرد ديگه.........
_واي!واي!واي! هرچند ما زن نداريم اما خيلي بي ناموسي يه ...
_همه مجبورند با سختي و زور هم كه شده كار كنند.
_ما كه كار وباري نداريم،تازه اگر داشتيم با زور كار كردن هم از اون حرف هاست...
_بذار بقيه اش رو بخونم.گوش كن!اگه كمونيسم بياد هر كي خونه داشته باشه ازش مي گيرن....
_پس ديگه اون كنار پياده رو..از دستمون مي ره؟ نوشته گودي ها و كنار پياده رو ها رو هم مي گيرن؟
_نه بابا!ننوشته گودي نوشته هر كي خونه داشته باشه...
_ما كه خونه نداريم اما اگه همين گودي ها رو هم از ما بگيرن بيچاره مي شيم..خب حالا خونه هاي مردم رو گرفتند توي اين خونه ها كي مي آد مي شينه؟!
_يعني چي كي مي آد ميشينه؟
_وقتي همين كمونيسم كه گفتي بياد ديگه؟
_من از كجا بدونم....دين و ايمانمون از دست مي ره!
_كجا مي ره؟!
_من چه مي دونم ...لابد اونم مي ذارن توي انبار.
_ما كه نه دين و ايمون درست حسابي داريم و نه مي تونيم به مسجد و اين جور جاها بريم..اما اين ديگه خيلي ناجوره.
_آزادي از بين مي ره.
_واه!واه!واه! اين يكي رو ديگه نفهميدم.
_اگه نفهميدي واه واه يعني چي؟!
_كمونيسم ديگه...همين كمونيسم رو مي گم.
_ببين تو الان آزادي رفتي آب خوردي طبق نون كنجدي رو ليس زدي هيچ كسي هم با تو كاري نداشت داشت؟
_نه والله كسي كار نداشت...
_بعد اومدي بعد اومدي اينجا ببين هر جوري دلت بخواد پاهاتو دراز مي كني مي شيني بلند مي شي.....
_اما نمي تونم بشينم اينجا خيلي سرده....
_منظورم اينه كه كسي با تو كاري نداره .حالا اگه كمونيسم بياد ديگه از اين حرف ها نيست.
_پس تو هم ديگه نمي توني آشغال ها رو زير ورو كني؟
_كمونيسم كه بياد زن ها هم بايد كار كنند....
_نكنه كمونيسم توي ده ما اومده..؟!
_منظورت رو نفهميدم
_هيچي منظورم اينه كه خواهر و مادر ما كه همش توي مزرعه كار مي كنند....
_خب زن هاي شهري هم بايد كار كنند.
_واه.....واه واه! با اون شلوار هاي تنگ و سر و صورت بزك كرده ،واه...واه...واه...اون هيكل هاي مثل شاخ شمشاد حيفه به خدا ...حيف از اون.......
_ هر كي ماشين داشته باشه ازش مي گيرن ....
_يعني چي؟ماشين مردم رو از زير پاشون مي كشن بيرون؟ ما كه ماشين و اين ها نداريم اما به خدا خيلي نامرديه!خب! حالا گرفتن اين ماشين ها رو به كي مي دن؟!
_اگه كمونيسم بياد ديگه تعطيلي بي تعطيلي...ديگه كسي نمي تونه بره دريا. همه ساحل ها قرق مي شن....
_يعني دريا هم مي ره توي قوطي كنسرو؟ راستس تو تا حالا دريا رفتي ؟
_نه بابا...
_من هم نرفتم اما اين ديگه چه كاري يه!مردم توي گرما كجا برن؟
_ويلا و پلاژ ها ديگه عمومي مي شه...
نفهميدم...
_ديگه ملك شخصي و اين ها نبايد معني داشته باشه...
_يعني ديگه تاجر و كارخونه دار و اين ها كارشون تمومه؟ ما كه كارخونه نداريم.اما كارمون...كارخونه هامون..تجارت مون...اصلن مملكت نابود مي شه. خيلي بد جوريه اصلن جالب نيست...خب اين كمونيسم چه وقت مي آد؟
_من ديگه اينها شو نمي دونم اينجا هم چيزي ننوشته...
از جا بلند شدند و زدند از پارك بيرون. يكي از آن ها يك ماشين را ديد يك ماشين بزرگ و كشيده كه چهار زن بلوند توي آن ها نشسته بود.
_ايناهاش!انگار كمونيسم اومده...ببين زن ها رو برداشته و داره مي بره...اين ديگه بدون كلاه آويزان كردنو اين ها داره زن ها رو مي بره...
از مقابل يك رستوران شيك گذشتند...ميزها ...روي ميزها غذاهاي گوناگون با نوشيدني هاي مختلف..صداي خنده هاي بلند...رقصو...
ديگري گفت:به خدا كمونيسم اومده:گوشت،ماهي الكي همين طور ريخته روي ميزها ...ژتون دست ها و همه در حال لپ لپ خوردن...!
از مقابل يك ساختمان بزرگ رد مي شدند جلوي آن يك باغچه بزرگ يك پارك ينگ نورهاي رنگارنگ كه چشم را مي زد...
دومي گفت: حتمن اين جا هم زن و شوهر زندگي مي كنن. خدا مي دونه كه خونه كدوم مادر مرده اي بوده دادند به اين ها....
همين طوره...پس كمونيسم اومده...دين و ايمونمون هم كه هيچ تموم شد
از كنار يك خانه مي گذشتند دم در يك نفر درشت اندام ايستاده بود يكي از آنها پرسيد:
_اين جا ديگه كجاست؟ تو مي دوني؟
_نه نمي دونم.
_توي اين خونه زن ها كار مي كنند .
_خب حتمن توي اين خونه هم كمونيسم اومده...زن هاي ماتيك زده ...
_فكر مي كني چي شده؟ چه اتفاقي داره مي افته؟
ازجلوي كلانتري رد مي شدند يكي از آن ها پريد توي كلانتري و دومي هم به دنبالش. رفتند توي اتاق افسر نگهبان. اولي گفت :(( جناب سروان مي خوام يه خبر خيلي مهم به شما بدم مي دونين كمونيسم اومده گفتم شايد حكومت خبر نداشته باشه!))
افسر نگهبان خنده اي كرد و گفت:(( حكومت از همه جيز خبرداره خب بگو ببينم اين كمونيسم كجا اومده و الان كجاست؟))
_جناب سروان اينا هاش: توي كوچه توي اون خونه توي رستوران توي تاكسي توي اون جاهاي تاريك.....
افسر نگهبان انگشتش را بلند كرد و در حالي كه به آن ها اشاره مي كرد ودر حالي كه به آن ها اشاره مي كرد گفت:
((خيالتون راحت باشه! تا زماني كه فرزندان ميهن پرست اين مملكت نفس مس كشند كمونيسم نمي تون هبياد..))
ازكلانتري آمدند بيرون
_يعني فرزندان ميهن پرست اين مملكت ما هستيم؟ فرزندان ميهن پرست بدون شلوار.....؟!!!
|